را رقمِ محبّت خود كه مضمونش * ( « خَسِرَ الدُّنْيا وَالآخِرَةَ » ) * « 1 » است بجاى خط سرنوشت برناصيه و وَجَنات احوالشان نوشته تخمِ سوداى عشق خود مانند سويدا در زمين دلِ ايشان كِشْته كه * ( « يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَه » ) * . « 2 » در راه معرفتش عقل دور انديش ، فريب خوردهء غولِ بيابانِ براهينِ قاطعِ حكيم ، و نتايج ابكار « 3 » افكارش متزلزل صد هزار اميد و بيم .
جامى
عقل بگذار كان عقيلهء تُسْت
دانهء مكر و دام ، حيلهء تُسْت
بيت
از همرهى عقل بجايى نرسيديم
اى عشق بيا راهنما بلكه تو باشى
لمؤلفه
نه عقل در اين راه و نه زر مىبايد
نه دين و نه دل نه ترك سر مىبايد
رمزيست كه نه تو دانى و نه مفتى شهر
عشقى سرشار و چشمِ تر مىبايد
ثنا و ستايش مصوّرى را كه گلبرگ چهرهء لاله رويان خطايى « 4 » نژاد ، و سروِ سَهىْ « 5 » قامتِ عنبرين مويانِ آذرى نهاد را در چمن روزگار ، شيوهء جلوه گرى چنان داده كه در هيچ ديرى و بتخانهاى نيست كه از تاب شعلهء شمع عارض فرنگىوشى شيخ صنعان صفتى پروانه وار بال و پر جان را نسوخته ، و از شور
هامش
« 1 » حج ( 22 ) : 11 .
« 2 » مائده ( 5 ) : 54 .
« 3 » ابْكار : جمع بِكْر ؛ فكر بِكْر : انديشهاى كه پيش از اين در ذهن كسى خطور نكرده باشد .
« 4 » خطايى : منسوب به خطا و آن نام شهرى است از تركستان زمينِ مشكخيز ، منسوب به خوبرويان و شاهدان .
« 5 » سهى : مستقيم روئيده ، راست رسته .