است و از آن پس سلطنت است » عبد الرحمن پسر ابو بكرة ميگويد : من با پدرم بودم ، معاويه پس از اين حديث دستور داد چندان پشتگردنى بما زدند تا از مجلس خارج شديم ! « 1 » ( 1 ) معاويه از صعصعة بن صوحان عبدى پرسيد : مرا مانند كدامين يك از خلفاء مىبينيد ؟ صعصعه در پاسخ گفت : « آن كس كه به زور بر مردم حكومت يافته و با كبر و غرور با ايشان درآميخته و با ابزار باطل چون دروغ و فريب بر آنان مسلط شده چگونه خليفه تواند بود ؟ ! هان اى معاويه به خدا تو در جنگ بدر شمشيرى نزدى و تيرى نيفكندى . در آن روز تو و پدرت در كاروان و سپاه مشركان بوديد و مردم را بر رسول خدا مىشورانيديد . تو برده و پسر بردهئى بودى و رسول خدا خودت و پدرت را آزاد ساخت و چگونه خلافت برازندهى بردهى آزادشدهئى است ؟ » « 2 » دوستش مغيرة بن شعبه بر او وارد شد و چون از نزد او خارج مىگشت ، به پسرش گفت : « از نزد پليدترين مردم مىآيم » ! ! « 3 » سمرة كارگزار او در بصره روزى كه از شغل خود معزول شد بر او لعنت فرستاد و گفت : « خدا لعنت كند معاويه را ، به خدا اگر اطاعتى كه از او كردم از خدا مىكردم هرگز مرا عذاب نمىنمود » « 4 » .
( 2 ) حسن بصرى گفت : چهار خصلت در معاويه بود كه هر يك از آنها به تنهائى براى هلاكت و بدبختى او بس بود ، يكى اينكه سفيهان را بر دوش امت سوار كرد تا آنجا كه امر خلافت را بىمشورت امت بدست
هامش
( 1 ) « النصائح الكافية » ص 159 . ط ايران .
( 2 ) « مروج الذهب » ( در حاشيهى ابن اثير ) ج 6 ص 7 .
( 3 ) « مروج الذهب » ج 2 ص 342 و ابن ابى الحديد ج 2 ص 357 .
( 4 ) ابن اثير بنا بر نقل « النصائح الكافية » ص 9 .