و تَمَوُّجُهُ ضَعيفٌ .
و يَدُلُّ علي سُقُوطِ القُوَّةِ لكن لا بِتَمامِها .
و ممتلى نيست و تموج آن نيز از نبض موجى كمتر است . اين نبض دلالت بر آن دارد كه از قوت قوه جز اندكى باقى نمانده است .
و منها النَّملِىُّ
و هو في غايَةِ الصِّغَرِ و التَّواتُرِ ، و يَكُونُ عند كَمالِ سُقُوطِ القُوَّةِ و قُربِ المَوتِ .
چهارم : نبض نملى
نبضى است بسيار صغير و متواتر كه در زمان افول قوه و نزديك شدن مرگ پديد مىآيد .
و منها المِنشارىُّ
و هو نَبضٌ صُلبٌ و في قَرعِهِ و شُهُوقِهِ اختِلافٌ حتّي يُحَسَّ كَأنَّهُ يَقرَعُ بَعضَ الأصابِعِ في حالِ نُزُولِهِ عَن بَعضٍ « 1 » ، و يَدُلُّ علي وَرَمٍ حارٍّ عَظيمٍ « 2 » .
پنجم : نبض منشارى
نبضى است صلب كه نبضههاى آن در شروع حركت انبساطى و در ارتفاع با هم اختلاف دارند . براى همين ، در زير برخى انگشتان در حالى حركت احساس مىشود كه در زير انگشتان ديگر حركت تازه تمام شده است . اين نبض نشانه وجود ورمى بزرگ و گرم است .
و منها ذَنَبُ الفَأرِ
و هو الّذى يَتَدَرَّجُ في اختِلافِ الأجزاءِ من نُقصانٍ إلى زِيادَةٍ ، أو من زِيادَةٍ إلى نُقصانٍ ، و يَدُلُّ علي أنَّ القُوَّةَ تَضعُفُ ثُمَّ تَرجِعُ .
ششم : نبض ذنب الفأر
نبضى است كه اجزاى آن به تدريج از نقصان به زيادتى يا از زيادتى به نقصان ميل مىكنند . اين نبض دلالت بر زياد و كم شدن قوه حيوانى در بدن دارد .
هامش
( 1 ) . ب : اضيفت ( و ينزل عن بعض فى حال قرعه لبعض ) .
( 2 ) . ب : اضيفت ( كما فى ذات الجنب ) .