7 - 45254 - ( 7 ) از عمرو بن اذينه كه از ياران امام صادق جعفربن محمد عليهما السلام بود ، براى ما روايت شده است كه او گويد : « روزى بر عبدالرحمن ابن ابىليلى كه قاضى بود ، در كوفه وارد شدم و در حالى كه جوان و كم سنّ و سال بودم ، گفتم : خداوند كار تو را اصلاح كند . مىخواهم از تو دربارهء چند مسأله بپرسم . او گفت : اى پسر برادرم ، دربارهء هرچه مىخواهى ، بپرس .
گفتم : دربارهء خود شما قاضيان برايم بگو . يك قضيّه در خصوص مال ، ناموس ، فرج و خون نزد شما مىآيد . تو در آن مورد به راى خود دادرسى مىكنى . پس از آن ، همان قضيّه نزد قاضى مدينه مىآيد و آنان بر خلاف دادرسىهاى شما دادرسى مىكنند و پس از آن همه نزد خليفهتان كه از شما خواسته قضاوت كنيد ، گرد مىآييد و دادرسىهاى گوناگونتان را به او گزارش مىكنيد و او راى هر كدام از شما را صواب مىداند ، با اينكه خداىتان يكى و پيامبرتان يكى و دينتان يكى است .
آيا خداوند عز و جل به شما دستور داده كه بر خلاف يكديگر دادرسى كنيد و شما دستور او را اطاعت مىكنيد ؛ يا آن كه او شما را از اختلاف بازداشته و شما از فرمان او سرپيچى مىكنيد ؛ يا اين كه شماها شريكان خدا در احكام هستيد و حقّ داريد كه نظر بدهيد و اوست كه بايد بپذيرد ؛ يا آن كه خداوند دين ناقصى فرو فرستاده و از شما براى تكميل آن كمك گرفته است ؛ يا آن كه خداوند دين را كامل فرستاده ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله از رساندن آن كوتاهى كرده ؛ يا آن كه چيز ديگرى مىگوييد ؟
عبدالرحمنابن ابىليلى گفت : اى جوان ، از كجايى ؟ گفتم : از اهل بصره . گفت : از كدام قبيله ؟ گفتم : از عبدالقيس .
گفت : از كدامشان ؟ گفتم : از بنىاذينه . گفت : چه خويشاوندى با عبدالرحمن بن اذينه دارى ؟ گفتم : او نياى من است .
آن گاه ابن ابىليلى به من خوش آمد گفت و مرا به خويش نزديك ساخت و گفت : اى جوان ، پرسشى كردى و سخت پرسيدى و غور كردى و سخنى گفتى كه فهم آن دشوار است ولى من اگر خدا بخواهد به تو خواهم گفت .
امّا گفتهء تو دربارهء اختلاف در دادرسىها . قضيّهاى كه نزد ما مىآيد و در كتاب خدا يا در سنت پيامبرش صلى الله عليه و آله ريشهاى دارد ، ما حق نداريم كه از كتاب و سنّت تجاوز كنيم و اما آنچه نزد ما مىآيد كه در كتاب خدا و سنّت پيامبرش صلى الله عليه و آله نيست ، ما در آن خصوص به رأى خودمان عمل مىكنيم .
گفتم : تو چيز تازهاى نياوردهاى ! چون خداوند عز و جل مىفرمايد : ما هيچ چيزى را در اين كتاب فروگذار نكرديم .
و هم او در قرآن فرمايد : و ما اين كتاب را بر تو نازل كرديم كه بيانگر همه چيز است . نظرت چيست ، اگر مردى طبق آنچه خدا بدان امر كرده ، عمل كند و از هر چه خدا از آن باز داشته ، خود را بازگيرد ؟
آيا براى خدا چيزى مىماند كه اگر اين شخص انجام ندهد ، او را عقاب كند يا اگر انجام دهد ، ثواب دهد ؟
ابن ابىليلى ( در مقام تصديق سخن من ) گفت : چگونه بر چيزى كه به او دستور نداده ، ثواب دهد ! يا بر چيزى كه او را از آن نهى نكرد ، كيفر كند ! گفتم : پس چگونه حكمى نزد تو مىآيد كه در كتاب خدا و سنت پيامبرش از آن خبرى نيست ! ابن ابىليلى گفت : هماكنون به تو اى پسر برادرم حديثى را مىگويم كه بعضى از يارانمان برايم نقل كرده است . او حديث را از عمر بنالخطاب نقل مىكند كه عمر در ميان دو نفر دادرسى كرد .
كسى كه از همه به عمر نزديكتر بود به او گفت : اى اميرالمؤمنين ، تو درست دادرسى كردى . عمر تازيانهاش را
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 79
مساهمون: السيد البروجردي
ص٧٩