تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 781

مساهمون:

ص٧٨١

باب 3 حكم زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كند . . .

1258 - 46506 - ( 1 ) امام صادق عليه السلام دربارهء زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كند ، فرمود : « بر زن مهر است و حدّ مىخورد » . در كتاب من لا يحضره الفقيه آمده و در روايت ديگرى است كه : « هشتاد تازيانه زده مىشود » و در كتاب تهذيب آمده است كه : « امام صادق عليه السلام فرمود : اميرالمؤمنين عليه السلام اين چنين حكم كرد و فرمود : هشتاد تازيانه مىخورد » . 1259 - 46507 - ( 2 ) امام صادق عليه السلام دربارهء زنى كه بكارت دخترى را با دستش پاره كرد ، فرمود : « بر آن زن مهر اين دختر است و صد تازيانه مىخورد » . 1260 - 46508 - ( 3 ) و اگر دخترى پردهء بكارت دخترى را پاره كند ، بر او مهر ثابت است و حدّ مىخورد . 1261 - 46509 - ( 4 ) در زمان اميرالمؤمنين عليه السلام دو مرد با هم براى خدا برادر بودند . يكى از اين دو ، مُرد و به ديگرى در حفظ دختركى كه داشت ، وصيت كرد . آن مرد دخترك را حفظ كرد و او را از جهت لطف و اكرام و رسيدگى ، به منزلهء فرزندان خويش قرار داد . پس از آن سفرى برايش پيش آمد . براى سفر بيرون رفت و در ارتباط با دخترك به همسرش سفارش كرد . سفر را طول داد تا آن كه دخترك بالغ شد و دخترك زيبا بود و آن مرد هميشه دربارهء نگهدارى و رسيدگى به اين دختر نامه مىنوشت . زنش چون چنين ديد ، ترسيد كه شوهرش از سفر بيايد و ببيند كه اين دختر به جايى كه زن‌ها مىرسند ، رسيده است [ يك زن كامل شده است ] و زيبايىاش مرد را شگفت‌زده كند و با او ازدواج نمايد ؛ لذا او و چند زنى كه آنها را بدين منظور آماده كرده بود به سوى دختر رفتند و آنان دختر را براى زن نگاه داشتند و سپس بكارت او را با انگشتش از بين برد . مرد كه از سفرش آمد و در منزل قرار گرفت ، دختر را طلبيد . دختر به دليل كارى كه با وى شده بود ، شرم كرد كه به حضور مرد برود . مرد در طلبيدن دختر اصرار ورزيد و دختر هم در هر بار ابا مىكرد كه به اصرار مرد پاسخ دهد . چون مرد زياد به دختر اصرار كرد ، زنش به وى گفت : اين دختر را رها كن ؛ او به دليل گناهى كه انجام داده ، شرم مىكند كه نزد تو بيايد . مرد به زن گفت : آن گناه چيست ؟ زن گفت : چنين و چنان و دختر را به زنا متهم كرد و مرد استرجاع كرد [ جمله إنا لله و انّا اليه راجعون را كه در از دست دادن افراد خوانده مىشود ، بر زبان جارى ساخت ] . سپس خود برخاست و نزد دختر رفت و او را توبيخ كرد و به او گفت : واى بر تو ! آيا نفهميدى كه چقدر به تو لطف مىكردم ؟ به خدا سوگند ! من تو را جز براى بعضى از فرزندان يا برادرانم آماده نمىساختم و تو دختر خودم بودى . چه باعث شد كه چنين كردى ؟ دختر گفت : هم اكنون كه چنين به شما گفته شده است ، به خدا سوگند ! اتهامى كه همسرت به من مىزند انجام نداده‌ام . او بر من دروغ بسته است و داستان چنين و چنان بوده است و آنچه همسرش با وى كرده بود ، توضيح داد .