تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 545

مساهمون:

ص٥٤٥
764 - 46010 - ( 2 ) محمد بن مسلم مىگويد : « به امام باقر عليه السلام گفتم : مردى است كه ما وى را به مجموع آنچه از اسلام برآنيم به اجمال دعوت كرديم . او هم پذيرفت . سپس شرب خمر و زنا كرد و ربا خورد ؛ در حالى كه چيزى از حلال و حرام به تفصيل برايش روشن نبود . آيا اگر جاهل بوده ، حدّ بر وى جارى سازيم ؟ حضرت فرمود : نه ، مگر اين كه بيّنه عليه وى گواهى دهد كه او حرمت اين كارها را پذيرفته بوده است » . [ منظور اين است كه مىدانسته و بدان تن داده است ] . 765 - 46011 - ( 3 ) امام باقر عليه السلام فرمود : « اگر مردى از غير عرب را بيابم كه مجموع اسلام را پذيرفته باشد ولى توضيح اين مجموع به او نرسيده باشد و زنا ، سرقت يا شرب خمر كرده باشد - تا زمانى كه جاهل بوده است - من بر وى حدّ جارى نمىكنم ؛ مگر اين كه بيّنه عليه وى باشد كه او به اينها نيز اقرار كرده و اينها را مىشناخته است » . 766 - 46012 - ( 4 ) امام باقر يا امام صادق عليه السلام دربارهء مردى كه به اسلام درآمده و شرب خمر كرده - در حالى كه نمىدانسته است - فرمود : « من بر وى حدّ جارى نخواهم كرد ؛ تا زمانى كه جاهل بوده است ولى او را باخبر مىسازم و آگاه مىكنم . پس اگر دوباره اين كارها را انجام داد ، حدّ بر وى جارى مىسازم » . 767 - 46013 - ( 5 ) امام صادق عليه السلام فرمود : « هركس شرب خمر كند - در حالى كه نمىدانسته اين كار حرام است - و اين جهل او هم ثابت شود ، حدّ بر او جارى نمىشود » . 768 - 46014 - ( 6 ) امام صادق عليه السلام فرمود : « اميرالمؤمنين عليه السلام دادرسى كرد كه كسى پيش از ايشان چنين دادرسى نكرده بود و اين اولين دادرسى حضرت پس از رسول خدا صلى الله عليه و آله بود . [ امام چنين بيان داشت كه ] : پس از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و كشيده شدن خلافت به ابوبكر ، مردى را آوردند كه شرب خمر كرده بود . ابوبكر به وى گفت : آيا شراب خورده‌اى ؟ آن مرد گفت : آرى . ابوبكر گفت : براى چه شراب خورده‌اى با اين كه حرام است ؟ آن مرد گفت : من پس از پذيرش اسلام منزلم در ميان مردمى بود كه شرب خمر مىكردند و آن را حلال مىدانستند و اگر مىدانستم كه شرب خمر حرام است ، از آن پرهيز مىكردم . امام صادق عليه السلام افزود : در اينجا ابوبكر به عمر توجه كرد و گفت : اى ابا حفص ، تو دربارهء اين مرد چه مىگويى ؟ عمر گفت : مسأله‌اى دشوار است كه ابوالحسن حلّال آن است . ابوبكر گفت : اى غلام ، على را بگو نزد ما بيايد . عمر گفت : بلكه ما بايد به سراغ قاضى در منزلش برويم . لذا همگى نزد امام آمدند . سلمان هم نزد حضرت بود . سلمان را از داستان مرد باخبر ساختند و ايشان هم داستان مرد را براى امام بازگو كرد .
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 545 | السيد البروجردي / اسماعيل تبار / حسينى / حسينيان قمى