تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
حضرت فرمود : به من بگو اگر دو شاهد از ميان مسلمانان عليه فاطمه سلام اللّه عليها شهادت به گناهى دهند ، تو چه مىكنى ؟ او گفت : حدّ بر او جارى مىسازم آن‌گونه كه بر زنان مسلمانان . حضرت فرمود : تو در اين هنگام از كافران هستى . گفت : چرا ؟ حضرت فرمود : چون تو شهادت خدا را رد مىكنى و شهادت غير او را مىپذيرى . چون خداوند عز و جل براى فاطمه شهادت به پاكى داده است و چون تو شهادت خدا را رد كنى و شهادت غير او را بپذيرى ، نزد خداوند از كافران خواهى بود . امام صادق عليه السلام فرمود : مردم گريستند و متفرّق گشتند و خشمگين سخن گفتند . و چون ابوبكر به منزلش بازگشت به سوى عمر فرستاد و گفت : اى پسر خطاب ، واى بر تو ! آيا على و كارى را كه با ما كرد ، نديدى ؟ به خدا سوگند ! اگر يك مجلس ديگر بنشيند ، اين كار [ حكومت ] را بر سر ما خراب مىكند و تا زنده است ، چيزى گواراىمان نمىشود . عمر گفت : جز خالدبن وليد از عهدهء على بر نمىآيد . آن گاه به سوى خالد فرستادند . ابوبكر به خالد گفت : مىخواهم تو را به كار بزرگى وادارم . او گفت : مرا به هر چه مىخواهى وادار ، حتى اگر كشتن على باشد . ابوبكر گفت : همان قتل على است . ابوبكر گفت : در كنار على قرار بگير و چون من سلام دادم ، گردنش را بزن . اسماء بنت عميس مادر محمّد بن ابىبكر خادمهء خود را فرستاد و گفت : نزد فاطمه برو و او را سلام برسان و چون از در وارد مىشوى ، بگو اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته‌اند ؛ فوراً [ از شهر ] خارج شو كه من از خيرخواهان توام . اگر حضرت فهميد كه هيچ ؛ و گرنه يك بار ديگر آيه را تكرار مىكنى . خادمه آمد ، وارد شد و گفت : خانمم مىگويد اى دختر رسول خدا ، حال‌تان چه‌طور است ؟ پس از آن ، اين آيه را خواند كه : اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته‌اند . و چون خواست بيرون بيايد ، باز آيه را خواند . اميرالمؤمنين به خادمه فرمود : به خانمت از سوى من سلام برسان و به او بگو خداوند عز و جل بين آنان و آنچه مىخواهند ، حائل مىشود - ان شاء اللّه . پس از آن ، خالد بن وليد در كنار حضرت ايستاد . ابوبكر چون مىخواست سلام بدهد ، سلام نداد و گفت : اى خالد ، آنچه به تو دستور دادم ، انجام مده ؛ السلام عليكم و رحمة اللّه و بركاته . اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود : چه دستورى به تو داده بود كه پيش از سلام تو را از انجام آن نهى كرد . خالد گفت : دستور گردن زدن تو را داده بود و دستور داده بود كه پس از سلام ، بزنم . حضرت فرمود : آيا چنين مىكردى ؟ او گفت : آرى به خدا سوگند ! اگر مرا نهى نمىكرد ، انجام مىدادم . امام فرمود : اميرالمؤمنين عليه السلام برخاست ، گريبان و پيراهن خالد را مشت كرد و او را به ديوار كوبيد و به عمر فرمود : اى فرزند صهّاك ، به خدا سوگند ! اگر وصيّت خدا و كتاب الهى نبود ، مىفهميدى كه كدام يك از ما لشكرش ضعيف‌تر و عددش كمتر است . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 263 | السيد البروجردي / اسماعيل تبار / حسينى / حسينيان قمى