تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
217 - 45463 - ( 26 ) ابو عبيد قاسم بن سلام با سندهاى متصل به پيامبر صلى الله عليه و آله در روايات جداگانه روايت كرده است كه : « پيامبر صلى الله عليه و آله از فروش گندم در خوشه و فروش خرما بر خوشه ، نهى فرمود . ( تا آن كه گويد ) : و دو نفر نزد پيامبر صلى الله عليه و آله در ارث و چيزهايى كه كهنه شده بود ، نزاع كردند . پس از آن پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : شايد بعضى از شما بهتر از ديگرى استدلالش را بيان كند . پس هر كس كه من به چيزى از حقّ برادرش براى او حكم كردم ، همانا قطعه‌اى از آتش براى او جدا كرده‌ام . پس از آن ، هر كدام از دو نفر به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند : اى رسول خدا ، اين حقّم براى رفيقم باشد . حضرت فرمود : ولى هر دو برويد و در پى حقّ باشيد و قرعه بكشيد . سپس هر كدام از شما رفيقش را حلال سازد . بنابراين فرمودهء حضرت ، شايد برخى از شما از برخى ألْحَنْ به استدلال خويش باشد ؛ منظور اين است كه استدلال خويش را بهتر مىفهمد و جدلىتر است و لحن ( به فتح حاء ) همان فهم و زيركى است و لحن ( با جزم حاء ) همان خطاست . و فرمودهء حضرت كه : استهما ؛ يعنى قرعه بكشيد و اين روايت دليل كسى است كه قرعه را در احكام پذيرفته است و فرمودهء حضرت كه اذهبا و توخّيا ، حضرت مىفرمايد : در پى حقّ باشيد و گويا كه پيامبر صلى الله عليه و آله آنان را به سازش دعوت كرده است . »

ارجاعات

گذشت

در روايت چهارده از باب دوّم از ابواب اذان ، فرمودهء امام معصوم عليه السلام كه : « سه چيز است كه اگر امّتم بدانند كه چه چيزى براى آنان در آنهاست ، براى آن قرعه مىزنند : اذان و صبح روز جمعه و صف اوّل [ جماعت ] . » و در روايت پانزده ، فرمودهء پيامبر صلى الله عليه و آله كه : « اگر مردم بدانند آنچه در اذان و صف اول است ، سپس نيابند جز اين كه بر آن قرعه بكشند ، چنين خواهند كرد . » و در باب هفتم از ابواب استخاره ، چيزى كه ممكن است مناسب با اين باب باشد . و در روايت بيست و يكم از باب صد و سى و سه از ابواب عشرت ، فرمودهء خداوند متعال كه : « اى موسى ، يارانت را ده تا ، ده تا از هم جدا ساز . پس از آن ميان‌شان قرعه بكش ؛ چرا كه سهم به ده‌تايى مىافتد كه شخص نمّام [ سخن‌چين ] در ميان آنهاست . سپس آنان را [ در گروه‌هاى كمتر از ده تا ] جدا ساز و ميان‌شان قرعه‌بكش ؛ چرا كه سهم بر نمّام مىافتد . . . »