87 - 45333 - ( 14 ) امام باقر عليه السلام فرمود : « در بنىاسرائيل قاضىاى بود كه بهحق در ميان آنان دادرسى مىكرد .
چون مرگش فرا رسيد ، به همسرش گفت : چون من مُردم ، مرا غسل بده و كفن كن و مرا برروى تختم بگذار ، چهرهام را بپوشان و تو بدى نمىبينى . چون مرد ، همسرش همان كرد و زمانى درنگ نمود .
پس از آن چهرهء مرد را باز كرد تا بدان بنگرد كه ناگاه ديد كرمى ، بينى او را مىجود . از اين حالت ترس او را فرا گرفت . چون شب شد ، آن مرد به خواب همسرش آمد و به همسرش گفت : آيا آنچه ديدى ، تو را ترساند ؟ زن گفت : آرى ، من ترسيدم ! آن مرد به همسرش گفت : آگاه باش ! حال كه ترسيدى ، بدان كه آنچه ديدى ، جز به دليل تمايلى كه به فلان برادرت داشتم ، نبود . آن برادرت با طرف دعوايش نزد من آمد . چون هر دو نزد من نشستند ، من گفتم : خدايا ، حق را با او قرار بده و دادرسى را عليه رفيقش متوجه ساز و چون هر دو نزاعشان را براى من گفتند ، حق با برادرت بود و من اين را به طور آشكار در مورد قضاء ديدم و دادرسى را به نفع برادرت عليه رفيقش جهت دادم . در نتيجهء آن ، آنچه ديدى به من رسيد ؛ چرا كه با اين كه تمايلم موافق حق درآمد ، تمايلم با برادرت بود . »
جامع أحاديث الشيعة (منابع فقه شيعه) (فارسى) — صفحة 131
مساهمون: السيد البروجردي
ص١٣١