مهاجرين و انصار را باقى نگذاشتم مگر آنكه از آنان كمك خواستم و به يارى خود دعوت كردم و در بارهء حق خود آنان را قسم دادم ، ولى مرا اجابت ننمودند و يارى نكردند .
شما اى كسانى از اهل بدر كه حاضر هستيد مىدانيد كه من جز حقّ نگفتم .
گفتند : يا امير المؤمنين ، راست گفتى و نيكو گفتى . ما از اين كارهايمان استغفار مىكنيم و به درگاه خداوند توبه مىنمائيم .
سكوت امير المؤمنين عليه السّلام بخاطر اسلام و هدر ندادن خون خود
( 1 ) سپس فرمود : از طرفى مردم به جاهليت قريب العهد بودند ، و من از تفرقهء امت محمّد صلى اللَّه عليه و آله و اختلاف سخن آنان ترسيدم ، و به ياد آوردم آنچه پيامبر صلى اللَّه عليه و آله با من عهد كرده بود زيرا آن حضرت به من از آنچه انجام دادند خبر داده بود ، و به من دستور داده بود كه اگر يارانى يافتم با آنان جهاد كنم و اگر نيافتم دست نگهدارم و خون خود را حفظ كنم .
عمر و عثمان چگونه مقام خلافت را غصب كردند ؟
( 2 ) سپس ابو بكر خلافت را به عمر برگرداند ، در حالى كه به خدا قسم او بطور يقين مىدانست كه من از عمر به خلافت سزاوارترم . باز هم تفرقه را خوش نداشتم ، لذا بيعت نمودم و گوش فرا دادم و اطاعت نمودم .
سپس عمر مرا در بين شش نفر قرار داد و كار را به دست عبد الرحمن بن عوف سپرد . ابن عوف هم با عثمان خلوت كرد و خلافت را براى او قرار داد به شرط آنكه آن را به ابن عوف باز گرداند و بعد با او بيعت كرد . باز هم تفرقه و اختلاف را خوش نداشتم .
بعد عثمان به عبد الرحمن بن عوف حيله كرد و خلافت را از او دور نمود . ابن عوف هم از او اظهار برائت نمود و خطابهاى ايراد كرد و عثمان را از خلافت خلع نمود همانطور كه كفش خود را از پايش بيرون آورد .
سپس ابن عوف مرد و وصيّت كرد كه عثمان بر جنازهء او نماز نخواند . فرزندان ابن عوف همچنين پنداشتند كه عثمان او را مسموم كرده است .