ديباچهء ترجمان
خيز تا بر كلك آن نقاش جان افشان كنيم * كاينهمه نقش عجب در گردش پرگار داشت « 1 »
روزگارانى بر بشر گذشت كه آسمان و كهكشان و خورشيد و ماه و دريا و همه مظاهر وجود را افسانهآميز ميديد . خدايان و پهلوانان در نظرش كارگذاران هستى بودند .
المپ را قرارگاه خدايان ميدانست . آفتاب هر شامگاه در چاهسار مغرب سر فرو مىبرد و فردا از دروازهء مشرق روى مينمود . در آن روزگار چنين ميدانستند كه جهان از درون بيضهاى زريّن پديد آمده است و خداى خدايان از نيمى از پوست آن بيضه آسمان را ساخته و از نيمى ديگر زمين را آفريده است .
چينيان و بابليان و مصريان و هنديان و مردم ژرمن ستارگان را گل ميخهاى زرين و سيمين مىپنداشتند كه دست تواناى خدايان بر طاق سپهر كوفته است ، يا فانوسهايى روشن كه بر سقف مينائى آسمان آويخته است .
طالس ملطى جهان را چون كاسهاى بلورين ميدانست كه بر بالاى زمين واژگون تعبيه گرديده باشد .
بطلميوس ( قرن دوم ميلادى ) زمين را در مركز منظومه هستى ميپنداشت و ماه و خورشيد را گردان و در حركت ميدانست و براى زمين حركتى دور محور خود قايل نبود . اين نظر تا قرون وسطى بر عقل بشر حكم ميراند و چندان قوت داشت كه كليسا از نظر دين طرفدار آن بود زيرا چون عيسى ( ع ) مسيح نجاتدهندهء بشريت در كرهء زمين مىزيسته و در آن كره مصلوب گرديده است ، لذا كليسا به نظريه بطلميوس معتقد بود و همه اختران را در
هامش
( 1 ) - خواجه بزرگ حافظ