تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسي ) — صفحة 346

مساهمون:

ص٣٤٦
پس هنوز دست مبارك از گلوگاه خويش فروتر نياورده بود كه ابر همچون دستارى مزيّن بانواع جواهر كه بر سر بندند بر سر شهر مدينه حلقه زد و ابرى متراكم همهء اطراف آسمان را پوشاند ، بحدّى كه اهل مكَّه خدمت آن حضرت آمده و صداى ضجّه و ناله بلند كردند كه يا رسول الله خطر غرق شدن در پيش است . رسول خدا ( ص ) عرضكرد : « پروردگارا بر حوالى و اطراف ما بباران و ديگر بر ما نه » ، پس ابر درهم پيچيد و از فراز آسمان مدينه بر طرف گشت . رسول خدا ( ص ) لبخندى زد و فرمود : آفرين خدا بر ابى طالب كه اگر زنده بود چشمانش روشن مىشد و شاد و مسرور مىگشت . كيست كه اشعار او را بخواند ؟ عمر بن خطَّاب برخاست و گفت : اى رسول خدا لابد منظور شما اين شعر است ( ترجمه ) : « هيچ شترى بر بالاى رحل و بنهء خود كسى را حمل نكرده كه از محمّد [ ص ] نيكوكارتر و وفادارتر به پيمان باشد » . رسول خدا ( ص ) فرمود : اين شعر از ابى طالب نيست ، بلكه از اشعار حسّان بن ثابت است . علىّ بن ابى طالب ( ع ) برخاست و عرضكرد : اى رسول خدا گويا مراد شما اين اشعار است : « و آن سپيد چهره‌اى كه به آبروى او از ابر طلب باران مىشود ، همو كه مايهء دلخوشى و پناه بيوه زنان است » .