تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 161

مساهمون:

ص١٦١
هيچ‌يك از ايشان ، چهل شب در عبادت جدّ و جهد نمىكرد ، مگر آنكه هر دعا كه مىكرد ، مستجاب مىگرديد . و به درستى كه مردى از ايشان ، چهل شب جد و جهد نمود . بعد از آن ، دعا كرد و از برايش مستجاب نشد ؛ پس به خدمت حضرت عيسى بن مريم عليه السلام آمد ، در حالتى كه به سوى آن حضرت شكايت مىنمود ، آنچه را كه او در آن بود . و از آن حضرت درخواست مىكرد كه دعا كند » . حضرت فرمود كه : « پس حضرت عيسى عليه السلام طهارت به جا آورد ، كه وضو ساخت يا غسل كرد . بعد از آن ، نماز كرد و خداى عز و جل را خواند ؛ پس خداى - تعالى - به سوى او وحى فرمود كه : اى عيسى ! به درستى كه اين بندهء من ، به درگاه من آمده است ، از غير آن درى كه از آن آمده مىشوم ؛ زيرا كه او مرا خواند ، و حال آنكه در دلش از امر پيغمبرى تو شكى بود ، و اگر مرا بخواند ، تا آنكه گردنش پاره پاره شود ، و بندهاى انگشتانش از هم بپاشد ، دعاى او را مستجاب نكنم » . حضرت فرمود كه : « پس عيسى بن مريم عليه السلام به سوى آن مرد التفات فرمود و فرمود كه : پروردگار خود را مىخوانى ، و حال آنكه تو در باب پيغمبرش در شكّى ؟ عرض كرد كه : يا روح اللَّه ! و اى آنكه به يك سخن او موجود شده‌اى ! به خدا سوگند كه آنچه فرمودى ، چنان بود ؛ پس خدا را بخوان و دعا كن كه خدا آن را از من ببرد » . حضرت فرمود : « پس عيسى عليه السلام از برايش دعا كرد ، و خداى عز و جل توبهء او را قبول فرمود و از او پذيرفت . و آن مرد ، در حدّ اهل بيت آن حضرت گرديد » . باب در بيان گمراهان

171 . باب در بيان گمراهان

2890 / 1 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از ابن ابى عمير ، از عبد الرحمان بن حجّاج ، از هاشم صاحب بريد روايت كرده است كه گفت : من و محمد بن مسلم و ابو الخطّاب ، با هم مجتمع بوديم . پس ابو الخطّاب به محمد بن مسلم گفت كه : چه مىگوييد در باب كسى كه اين امر - يعنى امامت - را نشناسند . من گفتم كه : هر كه اين امر را نمىشناسد ، كافر است . ابوالخطّاب گفت كه : كافر نيست ، تا آنكه حجّت بر او اقامه شود ؛ پس چون حجّت بر او اقامه شود و بعد از آن نشناسد ، كافر است . پس محمد بن مسلم به ابوالخطّاب گفت : سبحان اللَّه ! او را چه مىشود كه چون شناسند و انكار نكند ، كافر باشد ؟ و كافر نيست ، چون انكار نكند ؟ هاشم مىگويد كه : پس چون به حج رفتم ، بر امام جعفر صادق عليه السلام داخل شدم و آن حضرت را به اين امر خبر دادم . فرمود كه : « تو حاضر شده‌اى و ايشان غائب‌اند ، و ليكن