حلال نيست كه از خمسدار چيزى را بخرد تا حقّ ما به ما برسد » .
1435 / 15 . احمد بن محمد ، از محمد بن سنان ، از يونس بن يعقوب ، از عبدالعزيز بن نافع روايت كرده است كه گفت : دستورى طلب نموديم كه بر حضرت امام جعفر صادق عليه السلام داخل شويم و كسى را به خدمت آن حضرت فرستاديم ، پس به سوى ما فرستاد كه : « دو تا دوتا داخل شويد » . بعد از آن من و مردى كه همراه من بود ، داخل شديم و به آن مرد گفتم كه : دوست مىدارم كه تو سر سخن را باز كنى و ابتدا نمايى به سؤال كردن از آن حضرت . گفت : چنان خواهم كرد و بعد از آنكه به خدمت آن حضرت رسيديم ، به آن حضرت عرض كرد كه : فداى تو گردم ، پدرم از كسانى بود كه بنىاميّه ايشان را اسير كرده بودند و من اين را دانستهام كه بنىاميّه را جايز نبود كه چيزى را حرام كنند و نه آنكه حلال گردانند و از براى ايشان نبود از آنچه در دست ايشان بود ؛ نه كم و نه بسيار . و جز اين نيست كه آن از براى شما است ، پس هرگاه به خاطر آورم آنچه را كه در آن بودهام ، يعنى : آنچه را كه در آنم ( و بنابر بعضى از نسخ كافى ، هرگاه به خاطر آورم آن خلاف سنّتى را كه در آنم ) به جهت آن چيزى در دل من داخل مىشود كه نزديك است ، عقل مرا بر من تباه كند و ديوانه شوم .
حضرت به آن مرد فرمود كه : « تو در حلّى از آنچه از اين امر اتّفاق افتاده و هر كسى كه در مثل حال تو باشد بعد از من ، از اين امر در حلّ است و همه را حلال كردم » .
عبدالعزيز مىگويد : پس ما برخاستيم و بيرون آمديم و معتِّب غلام آن حضرت ما را پيشى گرفته بود به سوى جماعتى كه بر درِ خانه نشسته بودند و انتظار رخصت امام جعفر صادق عليه السلام مىكشيدند و به ايشان گفته بود كه : عبدالعزيز بن نافع ، فيروزى يافت به چيزى كه هرگز هيچكس به مثل آن فيروزى نيافته به او . گفته بودند كه : آن چيست ؟ معتّب آن را از براى ايشان تفسير و بيان نموده بود . پس دو كس برخاستند و بر امام جعفر صادق عليه السلام داخل شدند : يكى از آن دو نفر عرض كرد كه : فداى تو گردم ، پدرم از جملهء اسيران بنىاميّه بود و من مىدانم كه بنىاميّه را از اين امر اندك و بسيارى نبود و من دوست مىدارم كه مرا از آن در حلّ قرار دهى و حلال كنى . فرمود كه : « آيا اين امر به ما مفوّض است ؟ چنان نيست ، اختيار آن ، با ما نمىباشد و ما را نمىرسد كه حلال گردانيم و نه آنكه حرام سازيم » . پس آن دو مرد بيرون رفتند و حضرت صادق عليه السلام خشم فرمود و در آن شب كسى بر آن حضرت داخل نشد ، مگر اينكه آن حضرت در سخن گفتن با او ابتدا مىفرمود و مىفرمود كه : « از فلانى تعجّب نمىكنيد كه به
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 845
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٨٤٥