عصفورى ، از عمرو بن ثابت ، از ابوحمزه روايت كرده است كه گفت : شنيدم از على بن الحسين عليه السلام كه مىفرمود : « به درستى كه خدا ، محمد و على و يازده كس از فرزندان او را از نور عظمت خويش آفريد ، پس ايشان را به پاى داشت در حالتى كه روحى چند بودند بىبدن ، در روشنى نور خويش ، و او را عبادت مىكردند ، پيش از آنكه خلائق را بيافريند و خدا را تسبيح و تنزيه مىنمودند و او را به پاكى ياد مىكردند و ايشان امامان از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله اند » .
1394 / 7 . محمد بن يحيى ، از عبداللَّه بن محمد ، از خشّاب ، از ابن سماعه ، از على بن حسين بن رباط ، از ابن اذينه ، از زراره روايت كرده است كه گفت : شنيدم از امام محمد باقر عليه السلام كه مىفرمود : « دوازده امام از آل محمد عليهم السلام ، همهء ايشان محدّثاند كه فرشته ايشان را حديث مىكند و خبر مىدهد و همهء ايشان از فرزندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و از فرزندان على عليه السلام اند و رسول خدا و على عليهما السلام هر دو پدران ايشانند » . پس على بن عبداللَّه بن راشد كه برادر مادرى حضرت على بن الحسين بود گفت كه : من اين را قبول ندارم . امام محمد باقر عليه السلام بر او فرياد زد و فرمود : « بدان و آگاه باش كه پسر مادرت ، يكى از ايشان بود » ( و اين مضمون ، در باب اينكه ائمّه عليهم السلام محدّثاند گذشت ، و ليكن با يكديگر مخالفتى دارند ) .
1395 / 8 . محمد بن يحيى ، از محمد بن حسين ، از مسعدة بن زياد ، از ابوعبداللَّه و محمد بن حسين ، از ابراهيم ابن ابى يحيى مدينى ، از ابو هارون عبدى ، از ابوسعيد خدرى روايت كردهاند كه گفت : حاضر بودم در هنگامى كه ابوبكر هلاك گرديد و عمر را جانشين خود گردانيد ، يكى از يهوديان آمد كه از بزرگان يهود مدينه بود - و يهود مدينه گمان مىكردند كه از همهء اهل زمان خويش داناتر است - تا آنكه او را به نزد عمر بردند ، پس با عمر گفت كه :
اى عمر ، من به نزد تو آمدهام و مىخواهم مسلمان شوم ، پس اگر مرا خبر دادى از آنچه تو را از آن سؤال مىكنم ، تو از همهء اصحاب محمد داناترى به كتاب خدا و سنّت پيغمبر و همهء آنچه من اراده دارم كه تو را از آن سؤال كنم . ابوسعيد مىگويد كه : عمر گفت : من در اينجا و به اين پر پا نيستم ، ليكن تو را رهنمايى مىكنم به آنكه از همهء امّت ما داناتر است به كتاب و سنّت و همهء آنچه مىخواهى كه از آن سؤال كنى ، و آن را كه وصف كردم آن است و به سوى على اشاره نمود . يهودى گفت كه : اى عمر ، اگر اينكه چنانچه تو مىگويى ، باشد تو را با بيعت مردم چه كار است و حال آنكه آن مرد از همهء شما داناتر باشد ؟ عمر او را زجر و منع كرد ، بعد از آن يهودى برخاست و به خدمت على عليه السلام آمد و به آن حضرت عرض كرد كه : تو چنانى كه عمر
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 807
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٨٠٧