حضرت برگشتند ، پس وظيفهها وارد شد بر كسانى از ايشان كه بر اعتقاد به فرزند آن حضرت ثابت مانده بودند ، و از باقىماندگان قطع شد ، پس آنها چنان شدند كه در ميانهء ياد كنندگان ياد نمىشوند ، و كسى نام ايشان را نمىبرد . و الحمدللَّه ربّ العالمين .
1364 / 8 . على بن محمد روايت كرده و گفته است كه : مردى از اهل دهات عراق مالى را به ناحيهء مقدّسه رسانيد ، پس آن مال بر او رد شد ، و به او گفته شد كه : حقّ پسران عموى خويش را از آن بيرون كن - / و آن چهارصد درم است - / و مزرعهاى در دست آن مرد بود كه پسران عمويش در آن شركتى داشتند ، و آن مزرعه را بر ايشان حبس كرده بود . بعد از آن نظر كرد ديد كه آنچه مال پسران عموى اوست از آن مال ، چهارصد درم است . پس آن را بيرون كرد و باقىمانده را فرستاد و قبول شد .
1365 / 9 . قاسم بن علاء روايت كرده و گفته است كه : مرا چندين پسر متولّد شد و عريضه مىنوشتم و خواهش مىنمودم كه آن حضرت دعا بفرمايد ، و براى ايشان به من چيزى نمىنوشت . پس همهء ايشان مردند و چون حسن پسرم از براى من متولّد شد ، نوشتم و سؤال كردم كه دعا بفرمايد . پس جواب به من رسيد كه : « اين فرزند ، باقى مىماند و الحمد للَّه » .
1366 / 10 . على بن محمد ، از ابو عبداللَّه بن صالح روايت كرده است كه گفت : سالى از سالها در بغداد بودم و در باب بيرون رفتن ، از آن حضرت رخصت طلبيدم و مرا مرخّص نفرمود ، پس بيست و دو روز ماندم و قافله به سوى نهروان بيرون رفته بودند و در روز چهارشنبه ، در باب بيرون رفتن رخصت يافتم و به من گفته شد كه : در همين روز بيرون رو ، پس بيرون رفتم - و حال آنكه من از قافله و رسيدن به ايشان نوميد بودم - و چون به نهروان آمدم ، ديدم كه قافله در آنجا ماندهاند . پس فايده تخلّف من چيزى نبود ، مگر آنكه به جمّال خويش چيزى از بابت علوفه ندادم ؛ زيرا كه متعارف بود كه قافله ، در هر منزلى كه لنگ كنند ، علوفه و خراجات شتران را به جمّال دهند .
و چون راوى به فرمودهء حضرت ، همراه قافله نرفت ، اين مبلغ او نفع شد ( بعضى ، معنى عبارت را چنين فهميدهاند و ظاهر در نزد فقير آن است كه معنى عبارت اين باشد كه : بعد از آنكه به نهروان رسيدم ، درنگى نشد ، مگر آن قدر كه من شتران خويش را قدرى علوفه دادم تا قافله كوچ كردند ) . و من نيز با ايشان كوچ كردم و از براى من ، به سلامت دعا شده بود و هيچ ناخوشى و بدى نديدم ، والحمد للَّه .
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 771
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٧١