روايت كرده است كه گفت : در هنگامى كه امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت ، من شك كردم و در نزد پدرم مال بسيارى جمع شده بود ، پس آن مال را برداشت و بر كشتى سوار شد و من همراه او به عنوان مشايعت بيرون رفتم . پدرم را تب سختى عارض شد و ناخوش گرديد ، گفت : اى فرزند عزيز من ، مرا برگردان كه اين نشانهء مرگ است و به من گفت كه : از خدا بپرهيز در باب اين مال ، و به من وصيّت نمود كه آن را به عراق برسانم و وفات كرد .
بعد از آن من با خود گفتم كه : پدرم چنان نبود كه وصيّت كند به چيزى كه درست نباشد .
اين مال را بر مىدارم و به سوى عراق مىروم و خانهاى بر كنار شطّ بغداد كرايه مىكنم ، و كسى را به چيزى خبر نمىدهم ، پس اگر چيزى از براى من ظاهر و روشن شود ، چون روشن شدن آن در روزگار امام حسن عسكرى عليه السلام ، آن را مىفرستم و اگر چنان نشود ، خود آن را مىخورم و به مصرف خويش مىرسانم .
پس به عراق آمدم و خانهاى را كرايه كردم بر كنار شطّ و چند روزى در آنجا ماندم ، ناگاه ديدم كه نامهاى با فرستادهاى آمد و در آن نامه نوشته بود كه : « اى محمد ، چنين و چنين همراه تو است در اندران چنين و چنين » تا آنكه همهء آنچه را كه با من بود ، بر من خواند ، از آنچه علم من به آن احاطه ننموده بود ، پس ، آن را بفرستاده تسليم كردم و چند روزى ماندم كه سرى از براى من بلند نمىشد ( يعنى : كسى به من التفات نمىكرد و با من تكلّم نمىنمود ) و به اين سبب بسيار غمناك شدم ، بعد از آن توقيعى از آن حضرت به سوى من بيرون آمد كه : « ما تو را به جاى پدرت باز داشتيم ، پس خدا را حمد كن » .
1362 / 6 . محمد بن ابى عبداللَّه ، از ابو عبداللَّه نسائى روايت كرده است كه گفت : چيزى چند از مرزبانى حارثى را به ناحيهء مقدّسه رسانيدم و دست برنجن طلايى در ميان آنها بود ، پس همهء آنها قبول شد و دست برنجن به من رد شد ، و مأمور شدم به اينكه آن را بشكنم . پس آن را شكستم ، ديدم كه در ميان آن چند مثقالى آهن و مس يا روى بود . من آن را بيرون كردم و طلاى آن را فرستادم و آن را قبول فرمود .
1363 / 7 . على بن محمد ، از فضل خزّاز مدائنى - غلام آزاد شدهء خديجه دختر محمد ، يعنى : ابوجعفر عليه السلام - روايت كرده است كه گفت : گروهى از اهل مدينه از فرزندان ابوطالب به حقّ قائل بودند ، و به امامت ائمّه اعتقاد داشتند ، و در زمان معيّنى وظيفهها بر ايشان وارد مىشد و چون امام حسن عسكرى عليه السلام از دنيا رفت ، گروهى از ايشان از اعتقاد به فرزند آن
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 769
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧٦٩