ابو يعقوب مرا خبر داد و گفت : او را ديدم - يعنى : محمد بن فرج - پيش از آنكه بميرد در سُرّ من رأى در آخر روزى ، به امام على نقى عليه السلام برخورد و آن حضرت به سوى او نظر كرد ، و محمد در فرداى آن بيمار شد . بعد از آنكه چند روزى از بيمارى او گذشت ، بر او داخل شدم كه او را عيادت كنم ، و در آن وقت سنگين شده بود . پس مرا خبر داد كه آن حضرت جامهاى به سوى او فرستاده ، و او آن جامه را گرفته ، و پيچيده و در زير سر خود گذاشته . ابويعقوب مىگويد كه : محمد بن فرج در آن جامه كفن شد .
احمد مىگويد كه : ابو يعقوب گفت : امام على نقى عليه السلام را با ابن خضيب ديدم ، پس ابن خضيب به آن حضرت عرض كرد كه : برو ، فداى تو گردم ( يعنى : بمير ) حضرت فرمود كه : « تو پيش خواهى بود » . پس بيش از چهار روز درنگ نكرد تا آنكه شكنجه و كُنْد بر پاى ابن خضيب گذاشتند ، بعد از آن خبر مرگش رسيد .
احمد مىگويد : و نيز از ابويعقوب روايت شده است كه : در هنگامى كه ابن خضيب بر آن حضرت اصرار زيادى كرد در باب خانهاى كه از آن حضرت طلب مىنمود ، حضرت به سوى او فرستاد كه : « هر آينه تو را مىنشانم از خداى عزّوجلّ به جايى كه تو را هيچچيز باقى نماند » ، پس خداى عزّوجلّ او را در آن چند روز هلاك كرد .
1327 / 7 . محمد بن يحيى ، از بعضى از اصحاب ما روايت كرده است كه گفت : نسخهء نامهء متوكّل را كه به سوى امام على نقى عليه السلام نوشته بود ، از يحيى بن هَرثَمه گرفتم در سال دويست و چهل و سيم از هجرت ، و نسخهء آن اين است كه :
بسم اللَّه الرحمن الرحيم ؛ امّا بعد ، به درستى كه امير المؤمنين ( يعنى : متوكّل لعين ) عارف است به قدر و منزلت تو و خويشى تو را رعايت مىكند ، و حقّ تو را ثابت مىگرداند ، و معيّن خواهد كرد ؛ به جهت امورى كه به تو و اهل بيتت تعلّق دارد ( در باب اخراجات ) آنچه را كه خدا به آن ، حال تو و حال ايشان را به اصلاح آورد و به آن ، عزّت تو و عزّت ايشان ثابت باشد ، و بركت و ايمنى را بر تو و بر ايشان داخل گردانيد ، و به اين فعل خشنودى پروردگار خويش را مىطلبد ، به جا آوردن آنچه خدا بر او واجب گردانيده در حقّ تو و در حقّ ايشان .
و امير المؤمنين چنين صلاح ديد كه عبداللَّه بن محمد ، والى مدينه را منع و عزل كند از آنچه متوجّه آن مىگرديد از جنگ با تو و نماز در مسجد مدينه رسول خدا صلى الله عليه و آله . هرگاه بر آن وضع باشد كه تو ذكر كردهاى ؛ از جهالت او به حقّ تو و سبك شمردن او منزلت تو را و در
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 713
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٧١٣