نيست كه غير او با او داخل حمّام شود ؟ گفت كه : چون بيايد ، ما حمّام را از برايش خلوت مىكنيم .
آن شيخ مىگويد كه : در بين اينكه من همچنين در اين گفتوگو بودم ناگاه ديدم كه آن حضرت عليه السلام رو آورده مىآيد و غلامى چند از آن حضرت همراه اويند ، و در پيش روى آن حضرت غلامى بود كه حصيرى با خود داشت و آمد تا آن حصير را داخل جامهكن حمّام كرد و آن را گسترانيد ، و حضرت تشريف آورد و سلام كرد و بر الاغ خود سوار بود كه داخل حجره شد و داخل جامهكن گرديد و بر بالاى حصير فرود آمد . من به آن طلحى گفتم كه : اينك آن كسى است كه تو او را وصف كردى ، به آنچه وصف كردى ، از صلاح و پارسايى . گفت كه :
اى مرد ، نه به خدا سوگند ، كه اين مرد هرگز اين كار را نكرده بود ، مگر در امروز . من با خود گفتم كه : اين ، از عمل من ناشى شد و من او را بر اين فعل غير متعارف داشتم ، و با خود گفتم كه :
او را انتظار مىكشم تا بيرون آيد ، شايد كه چون بيرون آيد ، آنچه را كه اراده كردهام بيابم . پس چون بيرون آمد و رختپوش الاغ را طلبيد و الاغ را داخل رختكن كردند و از بالاى حصير بر آن سوار شد و بيرون رفت ، من با خود گفتم : به خدا سوگند ، كه او را آزار كردم و هرگز بر نخواهم گشت كه قصد كنم و طلب نمىنمايم آنچه را كه از او طلب كردم ، و عزم من بر اين درست شد و چون همان روز وقت زوال شد ، آمد و بر الاغ خود سوار بود تا آنكه فرود آمد در آن موضعى كه در آن فرود مىآمد ، در صحن و داخل شد و بر رسول خدا صلى الله عليه و آله سلام كرد و آمد به موضعى كه در آن نماز مىكرد در خانهء فاطمه عليها السلام و نعلين خود را بيرون كرد و ايستاد و نماز مىكرد .
1311 / 3 . حسين بن محمد ، از معلّى بن محمد ، از على بن اسباط روايت كرده است كه گفت : امام محمد تقى عليه السلام بر من بيرون آمد ، پس به سر و پاىهاى او نظر كردم تا قامت او را براى اصحاب خويش در مصر وصف كنم « 1 » ( تا آخر آنچه در باب حالات ائمّه عليهم السلام در سنّ
هامش
( 1 ) . و در بين آنكه من همچنين نگران بودم ، نشست و فرمود كه : « اى على ، به درستى كه خدا در باب امامت ، حجتآورده ، به مثل آنچه در باب نبوت به آن حجت آورده ، و فرموده كه : « حَتَّى إِذَا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً » ( احقاف ، 15 ) . و ترجمهء آيه چنين است : « چون حضرت موسى به غايت قوت و كمال خويش كه چهل سالگى است رسيد ( چنانچه از ابن عباس و مجاهد و قتاده نيز مروى است ) ، و راست شد قد او ( يا عقلش به نهايت نَشوْ و نما رسيد ) ، داديم او را پيغمبرى و دانش در دين » . آنكه گاهى جائز است كه به پيغمبر ، پيغمبرى عطا شود و او كودك باشد ، و جائز است كه به او عطا شود و او در سن چهل سالگى باشد » .