تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 683

مساهمون:

ص٦٨٣
پس مأمون دو مرتبه رُقعه را بر آن حضرت برگردانيد ، حضرت امام رضا عليه السلام به او نوشت كه : « يا امير المؤمنين ، من فردا داخل حمّام نمىشوم ؛ زيرا كه من در اين شب رسول خدا صلى الله عليه و آله را در خواب ديدم و به من فرمود كه : يا على ، فردا داخل حمّام مشو ، و من صلاح تو و فضل را نمىدانم كه فردا داخل حمّام شويد » . مأمون به آن حضرت نوشت كه : اى سيّد من ، تو راست گفتى و رسول خدا راست گفت ، من فردا داخل حمّام نمىشوم . و فضل بهتر مىداند ( يعنى : اگر مىخواهد به حمّام برود ، برود ) . على بن ابراهيم مىگويد كه : ياسر گفت : چون شام كرديم و آفتاب غروب كرد ، امام رضا عليه السلام به ما فرمود كه : « بگوييد : نعوذ باللَّه من شرّ ما ينزل فى هذه الليلة ، يعنى : پناه مىبريم به خدا از بدى آنچه فرود مىآيد در اين شب » . پس ما مكرّر اين را مىگفتيم ، و چون امام رضا عليه السلام نماز صبح را به جا آورد ، به من فرمود كه : « بر بام بالا رو و گوش بدار و ببين كه آيا آوازى را مىشنوى » . پس من بر بالاى بام رفتم ، غوغا و آواز گريه‌اى شنيدم و آن غوغا و آواز سخت و بسيار شد . بعد از آن ديدم كه مأمون داخل شد از آن درى كه از خانهء امام رضا عليه السلام به سوى خانهء او گشوده بود و مىگويد كه : اى سيّد من ، اى ابوالحسن ، خدا تو را در مصيبت فضل مزد دهد كه او كشته شد . و قصّهء او چنان است كه در حمّام داخل شده و گروهى با شمشيرها بر او داخل شده‌اند و او را كشته‌اند و از كسانى كه بر او داخل شده‌اند ، سه نفر به گير آمده‌اند و يكى از ايشان ، پسر خالهء فضل پسر ذوالقلمين است . ياسر گفت : لشكر و سرداران و هر كه از مردان و كسان فضل بودند ، همه بر درِ خانهء مأمون جمع شدند و گفتند كه : اينك با فضل مكر و حيله كرده ، و او را كشته - / و مقصود ايشان مأمون بود - / و مىگفتند : هر آينه خون او را طلب مىكنيم و آتش‌ها آوردند كه در خانهء مأمون را بسوزانند . پس مأمون به امام رضا عليه السلام عرض كرد كه : اى سيّد من ، صلاح مىدانى كه به سوى ايشان بيرون روى و ايشان را پراكنده سازى ؟ على بن ابراهيم مىگويد كه : ياسر گفت كه : امام رضا عليه السلام سوار شد و به من فرمود كه : « سوار شو » و من سوار شدم و چون از درِ خانه بيرون رفتيم ، حضرت به مردم نگاه كرد و مردم انبوه شده ، پشت در پشت ايستاده بودند . پس به دست خويش اشاره نمود و دو مرتبه به ايشان فرمود كه : « پراكنده شويد » . ياسر گفت : به خدا سوگند ، كه مردم شروع كردند كه بر روى يكديگر مىافتادند و
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 683 | الشيخ الكليني / محمد مرادى / اردكانى