را زد و شمش طلايى را از آنجا برداشت و به من داد و فرمود كه : « به اين منتفع شو و آنچه ديدى كتمان كن و اين را به كسى مگو » .
1304 / 7 . على بن ابراهيم ، از ياسر خادم و رَيّان بن صلت هر دو روايت كرده و گفته است كه : چون امر محمد امين ، ( برادر مأمون كه به جهت خلع خويش از خلافت به مخلوع ملقّب شده ) ، به آخر رسيد ، و امر خلافت باطله از براى مأمون قرار و استقرار يافت ، عريضهاى به خدمت حضرت امام رضا عليه السلام نوشت و آمدن آن حضرت را به خراسان خواهش نمود . پس حضرت امام رضا عليه السلام به بهانه و عذرى چند بر او بهانه جست و مأمون در اين باب ، مكرّر با آن حضرت نامهاى به يكديگر مىنوشتند تا آنكه آن حضرت عليه السلام دانست كه او را مفرّ و چارهاى نيست و از او دست بر نخواهد داشت . پس از مدينه بيرون آمد و امام محمد تقى عليه السلام را هفت سال بود ، و مأمون به آن حضرت نوشته بود كه راه كوه ( يعنى : همدان و نهاوند ) و قم را پيش مگير و راه بصره و اهواز و فارس را پيش گير و از آن راه بيا ( چه مىترسيد كه شيعيان قم و غير آن مانع شوند و حضرت در همان راه كه آن گمراه معيّن نموده بود ، سلوك فرمود ) تا به مرو رسيد .
بعد از آن مأمون بر آن حضرت عرضه كرد كه اين امر و خلافت را به گردن گيرد و خلافت به آن حضرت مفوّض شد . و حضرت امام رضا عليه السلام ابا و امتناع فرمود . مأمون عرض كرد كه :
اگر اين امر را قبول نمىكنى ، ولايتعهد را قبول كن و ولىّعهد من باش . حضرت فرمود كه :
« ولايت عهد را قبول مىكنم ، بنابر شروطى چند كه آنها را از تو خواهش مىكنم » . مأمون عرض كرد كه : هر چه خواسته باشى ، بخواه و بگو تا به عمل آورم ، پس حضرت امام رضا عليه السلام نوشت كه : « من داخل مىشوم در ولايت عهد به شرط آنكه امر نكنم و نهى ننمايم و فتوا ندهم و حكم نكنم و كسى را والى و حاكم نگردانم و معزول نسازم و چيزى را تغيير و تبديل ندهم از آنچه بر پا است و مرا از همهء اينها معاف دارى » . مأمون آن حضرت را به همهء اينها اجابت نمود و قبول كرد .
على بن ابراهيم مىگويد كه : ياسر مرا حديث كرد كه چون عيد اضحى آمد ، مأمون به سوى امام رضا عليه السلام فرستاد و از آن حضرت خواهش كرد كه سوار شود و در عيدگاه حضور به هم رساند و نماز عيد را به جا آورد و خطبه بخواند . حضرت امام رضا عليه السلام به سوى او فرستاد كه : « تو مىدانى آنچه را كه در ميان من و تو اتّفاق افتاد از شرطها كه در باب دخول من در اين
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 677
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٧٧