بود كه مىدرخشيد و خوبى آن دينار مرا به شگفت آورد ، پس آن را فرا گرفتم و به نزد يك چراغ بردم ديدم كه نقش و نوشتهء روشنى بر آن است كه : « حقّ آن مرد بيست و هشت دينار است و آنچه باقى بماند براى تو است » .
راوى مىگويد : نه به خدا سوگند ، كه نمىدانستم كه حقّ طيس بر من چقدر است ، و ستايش از براى خدا كه پروردگار عالميان است ؛ آن خدايى كه ولىّ خود را عزيز و غالب گردانيد .
1302 / 5 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از بعضى از اصحاب خويش ، از ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام روايت كرده است كه آن حضرت از مدينه بيرون آمد در سالى كه هارون در آن سال حجّ كرد ، و آن حضرت ارادهء حجّ داشت ، پس به كوهى رسيد كه در جانب چپ راه واقع است ، در حالى كه تو به سوى مكّه مىروى و آن كوه را فارع مىگويند . پس حضرت امام رضا عليه السلام به سوى آن كوه نظر كرد و فرمود كه : « آنكه در فارع عمارت مىسازد و آن را خراب مىكند ، عضو عضوش از هم جدا مىشود و او را پاره پاره مىكنند » . و ما معنى اين سخن را ندانستيم و نفهميديم كه مقصود حضرت چه چيز است ؟ و چون حضرت پشت كرد ، هارون الرّشيد رسيد و در آن موضع فرود آمد و جعفر ، پسر يحيى برمكى ، بر آن كوه بالا رفت و امر كرد كه در آنجا مجلسى از برايش بسازند ، و چون از مكّه برگشت ، به سوى آن بالا رفت و امر كرد كه آن مجلس را خراب كنند ، و در آن هنگام كه به سوى عراق برگشت ، او را پاره پاره كردند .
1303 / 6 . احمد بن محمد ، از محمد بن حسن ، از محمد بن عيسى ، از محمد بن حمزة بن قاسم ، از ابراهيم بن موسى روايت كرده است كه گفت : بر ابوالحسن حضرت امام رضا عليه السلام اصرار زيادى كردم در باب چيزى كه آن را از آن حضرت طلب مىكردم و مرا وعده مىداد . پس روزى بيرون رفت كه حاكم مدينه را استقبال كند و من همراه آن حضرت بودم ، بعد از آن ، به نزديك بالا خانهء فلان آمد و در زير درختها فرود آمد ، و من با او فرود آمدم ، و سيمى با ما نبود ( كه همين من بودم و آن حضرت ) . عرض كردم كه : فداى تو گردم ، اين عيد بر ما سايه افكنده ( يعنى : به ما رو آورده ) و نزديك شده ، و به خدا سوگند ، كه يك درم و غير آن را مالك نيستم .
پس آن حضرت به تازيانهء خويش زمين را خاراند ؛ خاراندنى سخت ، پس دست خويش
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 675
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٧٥