من او را در اقصاى بلاد مغرب خريدم ، پس زنى از اهل كتاب مرا ملاقات كرد و گفت كه : اين كنيز چيست كه با تو همراه است ؟ گفتم كه : او را از براى خود خريدهام . گفت : سزاوار نيست كه اين كنيز در نزد چون تويى باشد . به درستى كه سزاوار است كه اين كنيز در نزد بهترين اهل زمين باشد . پس درنگ نكند ، مگر اندك زمانى كه از آن بهترين اهل زمين پسرى بياورد كه در مشرق و مغرب مانند او متولّد نشود .
راوى مىگويد : پس آن كنيز را به خدمت حضرت آوردم و در نزد آن حضرت درنگ نكرد ، مگر اندك زمانى كه حضرت امام رضا عليه السلام را زاييد .
1299 / 2 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد ، از آنكه او را ذكر كرده ، از صفوان بن يحيى روايت كرده است كه گفت : چون امام موسى كاظم عليه السلام از دنيا در گذشت ، و حضرت امام رضا عليه السلام تكلّم فرمود ( يعنى : در باب خلافت ، يا به همهء لغت ) ، ما بر آن حضرت از اين امر ترسيديم . پس به آن حضرت عرض شد كه : امر عظيمى را آشكار نمودى و ما بر تو مىترسيم از اين طاغى ( كه در مرتبهء طغيان از حد گذشته ، يعنى : هارون ملعون ) .
راوى مىگويد كه : حضرت فرمود كه : « هر سعى كه دارد به عمل آورد ، كه او را بر من راهى و تسلّطى نيست » ( و اذيّتى به من نمىتواند رسانيد ) .
1300 / 3 . احمد بن مهران رحمه الله ، از محمد بن على ، از حسن بن منصور ، از برادرش روايت كرده است كه گفت : در شبى بر حضرت امام رضا عليه السلام داخل شدم در اطاقى كه در اندران اطاقى ديگر بود . پس آن حضرت دست خود را بلند فرمود و چنان شد كه گويا ده چراغ در آن اطاق بود ، و مردى رخصت طلبيد كه بر آن حضرت داخل شود ، پس آن حضرت دست خويش را از آن نور تهى گردانيد ، بعد از آن او را رخصت داد كه داخل شود .
1301 / 4 . على بن محمد ، از ابن جمهور ، از ابراهيم بن عبداللَّه ، از احمد بن عبداللَّه ، از غِفارى روايت كرده است كه گفت : از براى مردى از اولاد ابورافع - / غلام آزاد كردهء پيغمبر صلى الله عليه و آله كه او را طَيس مىگفتند - / بر من حقّى بود ، و از من طلبى داشت ، پس آن را از من مطالبه نمود و بر من الحاح و اصرار زيادى كرد ، و مردم او را يارى كردند و چون امر را بدين منوال ديدم ، نماز صبح را در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله گزاردم ، بعد از آن به جانب حضرت امام رضا عليه السلام رو آوردم و آن حضرت در آن اوقات ، در عُرَيض تشريف داشت ، و چون نزديك درِ خانهء آن حضرت رسيدم ، ديدم كه آن حضرت بيرون آمده و بر الاغى سوار است و پيراهن و ردايى را
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 671
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٧١