على بن جعفر مىگويد كه : من سرنگون شدم بر او و سرش را بوسيدم ، و عرض كردم كه :
در پى كارى به نزد تو آمدهام ، اگر آن را صواب و درست مىبينى ، خدا مرا از براى آن توفيق داده و اگر غير آن باشد ، چه بسيار است خطاى ما !
حضرت فرمود كه : « آن امر چيست ؟ » عرض كردم كه : اينك پسر برادر تو است كه مىخواهد تو را وداع كند و به سوى بغداد بيرون رود . فرمود كه : « او را نزديك گردان » . پس من او را خواندم - / و او در گوشهاى ايستاده و از حضرت دور بود - / پس به نزديك آن حضرت آمد و سرش را بوسيد ، و عرض كرد كه : فداى تو گردم ، مرا وصيّت كن و خدمتى كه باشد ، بفرما .
فرمود كه : « تو را وصيّت و امر مىكنم كه در باب خون من از خدا بترسى ، و باعث كشتن من نشوى » .
محمد در جواب آن حضرت عرض كرد كه : هر كه بدى نسبت به تو اراده كند ، خدا همان با او بكند ، و شروع كرد كه نفرين مىكرد بر آنكه بدى نسبت به آن حضرت اراده داشته باشد .
پس دو مرتبه سر آن حضرت را بوسيد و عرض كرد كه : اى عمو ، مرا وصيت كن . فرمود كه :
« تو را وصيّت مىكنم كه از خدا بترسى در باب خون من » . عرض كرد كه : هر كه بدى نسبت به تو اراده كند ، خدا همان با او بكند ، و خدا چنان كرده است و ضرور به نفرين نيست . پس نوبت ديگر سرِ آن حضرت را بوسيد ، و عرض كرد كه : اى عمو ، مرا وصيّت كن . فرمود كه : « تو را وصيّت مىكنم از خدا بترسى در باب خون من » ، و محمد نفرين كرد بر آنكه بدى نسبت به آن حضرت اراده نموده باشد .
پس ، از آن حضرت دور شد و من همراه او رفتم . بعد از آن برادرم به من فرمود كه : « اى على ، در جاى خود باش » . من در جاى خود ايستادم ، و آن حضرت داخل منزل خود گرديد و مرا طلبيد ، من به خدمتش رفتم و داخل خانه شدم ، كيسهاى را برداشت كه در آن صد دينار بود ، و آن را به من داد و فرمود كه : « به پسر برادرت بگو كه به اين استعانت جويد بر سفر خويش » ( و اين را خرجى راه كند ) .
على مىگويد كه : من آن كيسه را گرفتم و در كنار رداى خود پيچيدم ، پس صد دينار ديگر به من داد و فرمود كه : « اين را نيز به او بده » ، بعد از آن كيسهء ديگر به من بداد و فرمود كه : « اين را نيز به او عطا كن » . من عرض كردم كه : فداى تو گردم ، هرگاه تو از او مىترسى كه مانند آنچه ذكر فرمودى به عمل او ، چرا او را بر خود و كشتن خود يارى مىكنى ؟
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 665
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٦٥