تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 661

مساهمون:

ص٦٦١
و ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله و رسول خدا صلى الله عليه و آله از خداست ، به طور سبب » ( و ربط خاصّى نه به طريقهء نسب و خويشى ) . پس راهب به آن حضرت عرض كرد كه : شهادت مىدهم كه نيست خدايى ، مگر خدا و آن‌كه محمد رسول خداست ، و شهادت مىدهم كه آنچه محمد آن را از نزد خدا آورده ، راست و درست است ، و آن‌كه شما برگزيدهء خداييد از خلق او ، و شيعيان شما پاك و پاكيزه شدگانند كه بدل شده‌اند از بدى به خوبى ، و از براى ايشان است عاقبت خدا ( كه عاقبت نيكو است ) و حمد از براى خدا كه پروردگار عالميان است . پس حضرت امام موسى عليه السلام جُبّهء خَز و پيراهن سفيد و طَيلَسان و موزه و كلاهى طلبيد و آنها را به راهب عطا فرمود ، و نماز ظهر را به جا آورد ، و فرمود كه : « ختنه كن » . راهب عرض كرد كه : ختنه كرده‌ام در روز هفتم از ملاقات خويش ( يا مرا ختنه كرده‌اند در روز هفتم از ولادتم . و اين به حسب لفظ اقرب است ، و ليكن به حسب خارج و طريقهء نصارى دورى و غرابتى دارد ) . 1294 / 6 . چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‌اند ، از احمد بن محمد ، از على بن حَكم ، از عبداللَّه بن مغيره كه گفت : حضرت امام موسى كاظم عليه السلام در منا به زنى گذشت ، و آن زن مىگريست و كودكانش در حوالى او بودند و گريه مىكردند ، و گاوى از مال آن زن مرده بود . پس آن حضرت نزديك به آن زن شد و فرمود كه : « اى كنيز خدا ، چه چيز تو را مىگرياند ؟ » آن زن گفت كه : اى بندهء خدا ، مرا كودكان يتيمى چند هست ، و مرا گاوى بود كه زندگانى من و زندگانى كودكان من از آن بود ، و آن گاو مرده ، و باقى مانده‌ام درمانده و بريده شده از زندگانى خود و اولاد خود و در كار خود و ايشان سرگردانم و ما را چاره‌اى نيست . پس حضرت فرمود كه : « اى كنيز خدا ، آيا تو را رغبت آن است كه اين گاو را براى تو زنده گردانم ؟ » آن زن مُلْهَم شد به اين‌كه گفت : آرى اى بندهء خدا . پس حضرت در گوشه‌اى رفت و دو ركعت نماز كرد و دست خود را ساعتى بلند نمود و لب‌هاى خويش را جنبانيد ، پس برخاست و آن گاو را آواز كرد و سر چوپ يا سر انگشتى به آن گاو زد ، يا پاى خود را به آن گاو زد ، پس آن گاو برخاست و درست بر روى زمين ايستاد . چون آن زن به سوى گاو نظر كرد ، آواز برآورد و گفت : سوگند به پروردگار خانهء كعبه كه اينك عيسى بن مريم است ، پس حضرت عليه السلام با مردم مخلوط شد و در ميان ايشان رفت و گذشت .