مىكرد و شراب مىخورد و مرا آزار مىرسانيد . پس من چندين مرتبه شكايت او را به پيش خودش كردم و فايدهاى نداد و از آن كردار ناپسند باز نايستاد ، چون بر او الحاح كردم و اصرار نمودم ، به من گفت كه : اى مرد ، من مردى هستم كه مبتلى شدهام به بعضى از امور و تو مردى هستى كه از اين بليّه خلاصى يافتهاى . پس اگر احوال مرا به صاحب خود ( يعنى : جعفر بن محمد ) عرضه دارى ، اميد دارم كه خدا مرا به واسطهء تو خلاصى دهد . پس اين حرف در دل من تأثيرى كرد و در دلم افتاد كه اين خدمت را از براى او بكنم . چون به خدمت امام جعفر صادق عليه السلام رسيدم ، حال او را براى آن حضرت ذكر كردم .
حضرت فرمود : « چون به كوفه برگردى ، البتّه به ديدن تو مىآيد ، به او بگو كه : جعفر بن محمد مىگويد كه : وا گذار آنچه را كه تو بر آن هستى ، و من از براى تو بر خدا بهشت را ضامن مىشوم » . چون به كوفه برگشتم ، از جمله كسانى كه به ديدن من آمدند او بود كه به نزد من آمد و من او را نگاه داشتم تا منزل من خلوت شد . بعد از آن به او گفتم كه : اى مرد ، من احوال تو را از براى ابو عبداللَّه ، حضرت جعفر بن محمد عليه السلام ، ذكر كردم ، به من فرمود كه : « چون به كوفه برگردى ، البتّه به ديدن تو مىآيد ، به او بگو كه : جعفر بن محمد مىگويد كه : واگذار آنچه را كه تو بر آن هستى و من از براى تو بر خدا بهشت را ضامن مىشوم » .
ابوبصير مىگويد كه : چون اين را شنيد ، گريست . پس از روى تعجّب گفت : اللَّه ، حضرت صادق اين سخن را به تو فرمود ؟ ابو بصير مىگويد كه : من از براى او سوگند ياد نمودم كه آنچه گفتم به من فرمود . آن همسايه گفت كه : همين ثواب ، تو را بس است و بيرون رفت . چون بعد از چند روزى شد ، به نزد من فرستاد و مرا طلبيد ، چون رفتم ، ديدم كه برهنه در پشت خانهء خود ايستاده به من گفت كه : اى ابو بصير ، نه ، به خدا سوگند كه در منزل من چيزى باقى نمانده ، مگر آنكه آن را بيرون كردم و در راه خدا دادم و من چنانم كه تو مىبينى .
ابو بصير مىگويد كه : پس من به سوى برادران خويش رفتم و از براى او جمع كردم آنچه او را به آن پوشانيدم . بعد از آن بيش از چند روز ، كمى بر او نگذشت تا آنكه به سوى من فرستاد و پيغام داد كه من ناخوشم و به ديدن من بيا . من شروع كردم كه در نزد او تردّد مىنمودم و او را معاجله مىكردم تا آنكه آثار مرگ در او ظاهر شد و من در نزد او نشسته بودم و او در كار جان دادن بود كه او را بىهوشى دست داد ، بعد از آن به هوش باز آمد و گفت كه : اى ابوبصير ، صاحب و امام تو از براى ما به آنچه وعده كرده بود وفا فرمود . بعد از آن قبض
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 627
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٦٢٧