فيل رفتند كه داخل حرم شوند ، فيل بر ايشان ابا و امتناع نمود و داخل نشد ، در آن هنگام عبدالمطّلب به بعضى از غلامان يا دوستان خويش فرمود كه : بر كوه ابو قُبيس بالا رو و بنگر كه چيزى را مىبينى . چون بالاى كوه رفت ، گفت : سياهى مىبينم كه از جانب دريا مىآيد .
عبدالمطّلب فرمود كه : چشمت به همهء آن مىرسد كه ببينى چه چيز است ؟ عرض كرد : نه ، و ليكن نزديك است كه برسد . چون آن سياهى نزديك شد ، گفت كه : آن سياهى ، مرغ بسيارى است و آنها را نمىشناسم و نمىدانم كه چه مرغند و هر مرغى سنگريزهاى در منقار خود گرفته ، مانند سنگ جمره ، يا كوچكتر از سنگ جمره .
عبدالمطّلب فرمود : به پروردگار عبدالمطّلب سوگند ، كه اين مرغان ، كسى را نمىخواهند ، مگر اين گروه را . و آن مرغان آمدند تا چون بر بالاى سر همهء اصحاب فيل رسيدند ، سنگريزهها را انداختند . پس هر سنگريزهاى بر فرق سر مردى از ايشان فرود آمد ، و از مقعدش بيرون رفت و او را كشت ، و از ايشان كسى خلاصى نيافت ، مگر يك مرد كه مردم را خبر دهد ، و چون ايشان را خبر داد ، مرغ سنگريزه را انداخت و او را كشت » .
1217 / 26 . على بن ابراهيم ، از پدرش ، از احمد بن محمد بن ابى نصر ، از رِفاعه ، از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « عبدالمطّلب چنان بود كه در حريم خانهء كعبه و سايهء ديوار آن از برايش فرش مىگسترانيدند ، و از براى كسى غير از او در آنجا فرش گسترده نمىشد ، و او را پسرانى چند بودند كه بر بالاى سرش مىايستادند و منع مىكردند هر كه را كه به او نزديك مىشد ، و نمىگذاشتند كه به نزد او رود . پس رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و آن حضرت كودكى بود كه خود را بر زمين مىكشيد و آمد تا بر بالاى رانهاى عبدالمطّلب نشست . بعضى از پسرانش به جانب آن حضرت ميل نمود كه او را از عبدالمطّلب دور گرداند ، عبدالمطّلب با وى گفت كه : بگذار فرزند مرا ، كه فرشته او را به اينجا آورده است » .
1218 / 27 . محمد بن يحيى ، از سعد بن عبداللَّه ، از ابراهيم بن محمد ثقفى ، از على بن معلّى ، از برادرش محمد ، از دُرست بن ابى منصور ، از على بن ابى حمزه ، از ابو بصير از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه فرمود : « چون پيغمبر صلى الله عليه و آله متولّد شد ، چند روزى مكث نمود كه از برايش شير نبود كه آن را تناول فرمايد . پس ابوطالب او را بر بالاى پستان خويش افكند ( يعنى : آن را در دهان مبارك آن حضرت گذاشت ) و خدا شير را در پستان ابوطالب فرود آورد ، و پيغمبر ، چند روزى از پستان او شير خورد تا آنكه ابوطالب بر حليمه ( كه زنى
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 547
مساهمون: الشيخ الكليني
ص٥٤٧