تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
باب ، سخنى مگو و اين را اظهار مكن تا خبر به والى مدينه برسد » . پس مادر احمد صندوقى را بيرون آورد و به نزد آن حضرت گذاشت با دو هزار دينار ، يا چهار هزار دينار ، و همهء آنها را تسليم آن حضرت نمود و به غير او نداد . و مادر احمد در نزد امام موسى عليه السلام مكرّمه و محترمه بود و حضرت او را دوست مىداشت ، گفت كه : امام موسى عليه السلام در خلوتى كه در ميانهء من و او بود و كسى ديگر نبود ، به من فرمود كه : « اين امانت را محافظت كن در نزد خود ، و كسى را بر آن مطّلع مگردان ، تا من وفات كنم . و چون از دنيا در گذشتم ، هر يك از فرزندان من كه به نزد تو آيد و اين امانت را از تو طلب نمايد ، آن را به وى تسليم كن ، و بدان كه من فوت شده‌ام » . و به خدا سوگند كه نشانه‌اى كه سيد من قرار داده بود ، به من رسيد . پس حضرت امام رضا عليه السلام آن را از مادر احمد گرفت ، و همهء ايشان را امر فرمود كه خود را نگه دارند ، و چيزى را بروز ندهند تا خبر وفات آن حضرت برسد ، و برگشت و ديگر نيامد كه در دهليز شب به سر برد ، چنانچه بيشتر چنين مىكرد . و درنگ نكرديم ، مگر چند روز كمى تا آن‌كه كيسهء سر بسته وارد شد كه خبر وفات آن حضرت را در كاغذى كه در آن بود ، نوشته بودند . ما آن روزها را شمرديم و ملاحظه آن وقت نموديم ، ديديم كه آن حضرت وفات فرموده بود در همان وقتى كه امام رضا عليه السلام ، كرد آنچه كرد ؛ از آن‌كه تخلّف فرمود از شب خوابيدن در دهليز و گرفت از مادر احمد آنچه را كه گرفت .

91 . باب در بيان حالت‌هاى ائمه عليهم السلام در سال

995 / 1 . چند نفر از اصحاب ما روايت كرده‌اند ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از ابن محبوب ، از هشام بن سالم ، از يَزيد كُناسى كه گفت : سؤال كردم از امام محمد باقر عليه السلام كه : آيا عيسى بن مريم در هنگامى كه سخن گفت در گهواره ( يا در دامن مادرش كه به منزلهء گهواره است ) حجت خدا بود بر اهل زمان خويش ؟ فرمود كه : « عيسى در آن روز پيغمبر و حجتى بود از براى خدا ، و ليكن مُرسل نبود ( كه خدا او را به سوى كسى فرستاده باشد ) . آيا گوش نمىدهى به قول عيسى در هنگامى كه گفت :
« إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا * وَ جَعَلَنِي مُبارَكاً أَيْنَ ما كُنْتُ وَ أَوْصانِي بِالصَّلاةِ
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 317 | الشيخ الكليني / محمد مرادى / اردكانى