تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
از آن ، هميشه كلبى خدا را با دوستى اهل بيت پيغمبر مىپرستيد تا وفات كرد . 928 / 7 . محمد بن يحيى ، از احمد بن محمد بن عيسى ، از ابو يحيى واسطى ، از هشام بن سالم روايت كرده است كه گفت : من و ابو جعفر احول صاحب الطاق در مدينه بوديم ، بعد از وفات امام جعفر صادق عليه السلام و مردم اتفاق كرده بودند بر عبداللَّه بن جعفر ( كه او را أفطح مىگفتند ، و اعتقاد داشتند كه او صاحب امر امامت است بعد از پدرش . پس من و صاحب الطاق بر او داخل شديم ، و مردم در نزد او بودند ، و اين اجتماع براى آن بود كه ايشان از امام جعفر صادق عليه السلام روايت مىكردند كه آن حضرت فرمود كه : « امر امامت در پسر بزرگ است ؛ مادامى كه با او آفتى نباشد » . پس بر او داخل شديم كه او را سؤال كنيم از آنچه پدرش را از آن سؤال مىكرديم ، و او را سؤال كرديم از زكات كه در چه قدر واجب مىشود ؟ گفت : در دويست درم ، پنج درم واجب است . گفتيم : در صد درم چقدر واجب است ؟ گفت : دو درم و نصف درم . گفتيم : به خدا سوگند ، كه طائفه مُرجئه يا سنيان اين را نمىگويند . هشام مىگويد كه : پس عبداللَّه دست خود را به سوى آسمان بلند كرد و گفت : به خدا سوگند كه نمىدانم طائفه مرجئه چه مىگويند . بعد از آن ، ما از نزد او گمراهانه بيرون آمديم و نمىدانستيم كه من و ابو جعفر احول به كجا رو آوريم ؟ پس در بعضى از كوچه‌هاى مدينه نشستيم گريان و سر گردان ، نمىدانستيم كه به كجا رو كنيم و به سوى كى قصد نماييم ؟ و با يكديگر مىگفتيم كه : برويم به سوى طائفه مرجئه يا به جانب جماعت قَدَريّه يا فرقهء زيديه ، يا گروه معتزله يا خوارج . پس ما همچنين حيران بوديم كه ناگاه مرد پيرى را ديدم كه او را نمىشناختم و به دست خود به جانب من اشاره مىكرد ، ترسيدم كه جاسوسى از جاسوسان ابوجعفر منصور دوانيقى باشد . و اين توهّم ، براى آن بود كه او را در مدينه جاسوس‌ها بود كه نظر كنند به آن‌كه شيعيان امام جعفر صادق عليه السلام براو اتفاق كردند ، تا گردن او را بزنند و به اين جهت ترسيدم كه از آنها باشد . به احول گفتم كه : دور شو ؛ زيرا كه من بر خود و بر تو ترسانم ، و او مرا مىخواهد و تو را نمىخواهد . پس از من دور شو تا هلاك نشوى و خود اعانت بر هلاكت خود ننموده باشى . پس احول از من دور شد ، و ليكن پُر دور نرفت و من در پى آن پير رفتم و اين ترس و سفارش براى آن بود كه چنان گمان داشتم كه نمىتوانم از دست او خلاص شوم ، و متصل در پى او مىرفتم و دل بر مردن گذاشته بودم ، تا آن‌كه مرا بُرد بر درِ خانهء امام موسى كاظم عليه السلام . بعد از آن