آن ، فلان را زاييد و فلان پسر فلان ، از فلانه است و فلان پسر فلان ، از فلان است » .
بعد از آن فرمود كه : « آيا اين نامها را مىشناسى ؟ » عرض كردم : نه ، به خدا سوگند ، فداى تو گردم ، پس اگر صلاح دانى كه از اين مرحله ، باز ايستى و افشاى آن نكنى ، چنين كن .
حضرت فرمود كه : « تو گفتى من نسب خود را مىدانم . من گفتم كه نمىدانى » . عرض كردم كه : من عود نمىكنم و ديگر ادعاى علم به نسب خود نمىكنم . حضرت فرمود كه : « در اين هنگام ، من نيز عود نخواهم كرد . و سؤال كن از آنچه براى آن آمدهاى » . به آن حضرت عرض كردم كه : مرا خبر ده از مردى كه به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به شمارهء ستارگان آسمان . فرمود كه : « واى بر تو ، آيا سورهء طلاق را نمىخوانى ؟ » عرض كردم : بلى ، مىخوانم .
فرمود : « بخوان » . خواندم كه
« فَطَلِّقُوهُنَّ لِعِدَّتِهِنَّ وَ أَحْصُوا الْعِدَّةَ »
« 1 » ، يعنى : « پس طلاق دهيد زنان را در وقت عدهء ايشان ( كه طهرى است كه به ايشان نزديكى نكرده باشيد ، در آن ؛ چه آن طهرى است كه از ايام عدّهء ايشان است ) و شمار و ضبط كنيد عدّهء زنان را » ( زيرا كه ايشان از ضبط آن عاجز يا پُر در بند آن نيستند ) .
حضرت فرمود كه : « آيا در اين جا ستارههاى آسمان را مىبينى ؟ » عرض كردم : نه ، و عرض كردم كه : مردى به زن خود گفته باشد كه تو طالق و رهايى به سه طلاق . فرمود كه : « برگردانيده مىشود به سوى كتاب خدا و سنت پيغمبرش محمد » ، و فرمود كه : « طلاق ، درستى دست به هم نمىدهد ، مگر آن طلاقى كه در حال پاكى زن واقع شود ، بى آنكه در آن پاكى ، با او مجامعت كرده باشد ، در حضور دو شاهد مقبول الشهاده » ( كه عادل باشند ) . من با خود گفتم كه : اين ، يك نشانه است از براى آنكه حضرت ، عالم و امام است .
پس فرمود كه : « سؤال كن » . عرض كردم كه : چه مىفرمايى در باب مسح كردن بر مُوزهها ؟
تبسّم فرمود و فرمود كه : « چون روز قيامت شود ، و خدا هر چيزى را به اصل خودش برگرداند ، و پوست را به گوسفند برگرداند ، آنها كه بر موزه مسح مىكنند ، خواهند ديد كه وضوى ايشان به كجا مىرود ؟ » من با خود گفتم كه : اين دو نشان .
بعد از آن ، به جانب من التفات نمود و فرمود كه : « سؤال كن » . عرض كردم كه : مرا خبر ده از خوردن جرّى . فرمود : « به درستى كه خداى عزّوجلّ طائفهاى از بنىاسرائيل را مسخ نمود ،
هامش
( 1 ) . طلاق ، 1 .