925 / 4 . محمد بن ابى عبداللَّه و على بن محمد ، از اسحاق بن محمد نخعى ، از ابو هاشم ( يعنى : داود بن قاسم جعفرى ) روايت كرده است كه گفت : در نزد امام حسن عسكرى عليه السلام بودم كه از آن حضرت طلب رخصت شد براى مردى از اهل يمن ، چون رخصت داد ، مرد ستبر بلند تنومندى درآمد و بر آن حضرت سلام كرد و به ولايت كه گفت : السلام عليك يا ولى اللَّه ( يا گفت : السلام عليك يا مولاى ) ، يعنى : درود خدا ( يا درود من يا همهء درودها ) بر تو اى صاحب اختيارى كه خدا تو را در امور خود ( كه تعلق به خلائق دارد ) صاحب اختيار نموده ، يا درود بر تو اى آقاى من . حضرت جواب سلام او را باز داد به قبول كردن از وى ، و او را امر فرمود كه بنشيند .
داود مىگويد كه : آن مرد در كنار من نشست ، به وضعى كه به من چسبيده بود . من با خود گفتم كه : كاش مىدانستم كه اينك كيست ؟
حضرت امام حسن عليه السلام فرمود كه : « اين ، از فرزند آن زن اعرابيهء صاحب سنگريزه است كه پدران من عليهم السلام در آن مهر زدند به مهرهاى خود و نقش گرفت ، و آن را با خود آورده ، مىخواهد كه من در آن مهر زنم » . پس فرمود كه : « آن سنگريزه را بياور » . آن مرد سنگريزه را بيرون آورد و در يك جانب آن ، موضع نرم هموارى بود . امام حسن عليه السلام آن را گرفت و مهر خود را بيرون آورد و در آن مهر زد كه نقش گرفت . و گويا من در اين ساعت نقش مهر آن حضرت را مىبينم ، و آن نقش اين بود كه : حسن بن على .
من به آن يمنى گفتم كه : پيش از آن ، هرگز امام حسن عليه السلام را ديده بودى ؟ گفت : نه ، به خدا سوگند ، و من مدتى است كه بر ديدن آن حضرت حريص بودم ، تا آنكه در اين ساعت ، جوانى به نزد من آمد ، كه او را نديده بودم ، و به من گفت كه : بر خيز و داخل شو ، پس من داخل شدم .
بعد از آن ، يمنى برخاست و مىگفت : رحمت خدا و بركتهاى او بر شما اهل بيت پيغمبر ، « ذرّيهاى كه بعضى از آن ، از بعضى به هم رسيده » « 1 » . گواهى مىدهم به خدا كه تو ، حقى ، و حق تو واجب است ، مانند وجوب حقّ امير المؤمنين و امامان بعد از او - صلوات اللَّه عليهم اجمعين - . پس آن ، يمنى رفت و بعد از آن ، او را نديدم .
اسحاق مىگويد كه : ابوهاشم جعفرى گفت كه : او را از نامش سؤال كردم ، گفت : نامم
هامش
( 1 ) . آل عمران ، 34 .