با خود راز مىگويد ( يعنى : آهسته آهسته چيزى مىخواند ) ، خنديد ، و فرمود كه : اى برادر عبدالقيس ، اين جا بيا - و اشاره فرمود به جايى كه به آن حضرت نزديك بود - . خِداش عرض كرد كه : اين مكان ، بسيار گشاده است در اين جا مىنشينم و جا بر كسى تنگ نمىكنم ، و مىخواهم كه پيغامى را به تو رسانم .
حضرت فرمود كه : بلكه طعام مىخورى و آب مىآشامى و بند جامهاى خويش را باز مىكنى و استراحت مىنمايى ( بنابر بعضى از نسخ ، جامهاى خود را پاكيزه مىگردانى و به حمّام مىروى و روغن مىمالى . بعد از آن ، پيغام خود را به جا مىرسانى ) . و به قنبر فرمود كه :
برخيز اى قنبر و او را در منزل فرود آور .
خِداش عرض كرد كه : مرا به چيزى از آنچه ذكر كردى ، احتياجى نيست . حضرت فرمود :
پس با تو خلوت مىكنم . خِداش عرض كرد كه : هر رازى از براى من آشكار است و سخن پوشيده ندارم ( كه احتياج به خلوت داشته باشد ) . حضرت فرمود كه : تو را سوگند مىدهم به آن خدايى كه نزديكتر است به سوى تو از نَفْست و ميان تو و دلت حائل و مانع مىشود ( و اين ، كنايه است از غايت قرب و نهايت نزديكى آن جناب ) . آن خدايى كه مىداند خيانت چشمها را ( كه عبارت است از آنكه دزديده به چيزى نگاه كند ، كه نگاه كردن به آن ، حلال نباشد ) و مىداند آن چيزى را كه سينهها پنهان مىدارند ( يعنى : علم او محيط است به ضمائر و سرائر مخلوقات ) .
آيا زبير به تو گفت آنچه را كه به تو نمودم ؟ خِداش گفت : بار خدايا آرى . حضرت فرمود كه : اگر كتمان مىكردى ، بعد از آنكه از تو پرسيدم ، نظرت به سوى تو بر نمىگشت و بى فاصله هلاك مىشدى . بعد از آن ، تو را به خدا سوگند مىدهم كه : آيا سخنى را به تو تعليم نمود كه چون به نزد من آمدى ، آن را بخوانى ؟ خِداش گفت : آرى بار خدايا . على عليه السلام فرمود كه :
آن كلام ، آيهء سخره بود ؟ عرض كرد : آرى . حضرت فرمود : پس آن را بخوان .
خِداش آن را خواند و على عليه السلام شروع فرمود كه آن را بر خِداش تكرار مىنمود و آن را بر مىگردانيد ، و چون خطا مىكرد بر او مىگشود و تعليم مىفرمود ، تا آن هنگام كه هفتاد مرتبه آن را خواند . خِداش در دل خويش گفت كه : امير المؤمنين عليه السلام چه صلاح مىداند كه او را هفتاد مرتبه به برگردانيدن آن امر فرمود . حضرت عليه السلام فرمود كه : آيا دل خويش را چنان مىيابى كه آرام به هم رسانيده باشد ؟ خِداش عرض كرد : آرى ، سوگند به آنكه جانم
تحفة الأولياء (ترجمه أصول كافى) (فارسى) — صفحة 193
مساهمون: الشيخ الكليني
ص١٩٣