خليفه يا شِحنهء شهر مرا خبر داد . گفت : نزديك نيست كه چيزى بر مردم پوشيده شود .
880 / 12 . على بن محمد ، از جعفر بن محمد كوفى ، از جعفر بن محمد مكفوف ، از عمرو اهوازى روايت كرده است كه تا آخر آنچه در باب پيش از اين باب گذشت ، و ليكن در آنجا در آخر حديث ، بعد از من بود ، و در اينجا نيست . « 1 »
881 / 13 . محمد بن يحيى ، از حسن بن على نيشابورى ، از ابراهيم بن محمد بن عبداللَّه بن موسى بن جعفر ، از ابونصر ( يعنى : خادم ) روايت كرده است كه آن حضرت عليه السلام را ديده .
882 / 14 . على بن محمد ، از محمد و حسن - / پسران على بن ابراهيم - / روايت كرده است كه در سال دويست و هفتاد و نه ، او را حديث كردند از محمد بن عبدالرحمان عبدى ، از ضَوء بن على عِجلى ، از مردى از اهل فارس ، او را نام برد كه امام حسن عسكرى عليه السلام حضرت صاحب عليه السلام را به او نمود ( چنانچه در باب پيش از اين گذشت ) .
883 / 15 . على بن محمد ، از ابو احمد بن راشد ، از بعضى از اهل مدائن روايت كرده است كه به حجّ رفتم با رفيقى كه داشتم ، پس آمديم تا به موقف عرفات ، ناگاه ديديم كه جوانى نشسته ، و زير جامهاى پوشيده و ردائى به دوش افكنده ، و كفش زردى در پاىهاى او بود . و من آن زير جامه و رداء را به صد و پنجاه دينار شرعى قيمت كردم و نشانهء سفر بر او ظاهر نبود . سائلى به ما نزديك شد و ما او را ردّ كرديم ، به آن جوان نزديك شد و از او سؤال كرد . آن جوان چيزى را از زمين برداشت و به سائل داد . سائل او را دعا كرد و در دعا ، نهايت جدّ و جهد به عمل آورد و طول داد . پس آن جوان برخاست و از ما پنهان شد . ما به نزديك آن سائل رفتيم و به او گفتيم كه : واى بر تو ، چه چيز به تو عطا كرد ؟ سائل پارچهء طلاى دندانهدار ناهموار را كه مانند سنگريزه بود ، به ما نمود ، و ما آن را بيست مثقال تخمين كرديم .
بعد از آن ، من به رفيق خود گفتم كه : آقاى ما در نزد ما است و ما نمىدانيم . پس ما در طلب آن حضرت رفتيم و همهء موقف را گشتيم ، و بر او قدرت نيافتيم و او را نديديم و از آنها كه در حوالى آن حضرت بودند ، از اهل مكه و مدينه سؤال كرديم ، گفتند : جوانى است علوى كه در هر سال پياده حجّ مىكند .
هامش
( 1 ) . ابومحمد را به من نشان داد و فرمود : اين صاحب شما است .