حضرت فرمود كه : « آنچه با تو است ، ظاهر كن و پرده را از روى آن بردار » . آن كنيز ، پسرى را ظاهر ساخت سفيد و خوشرو و جامه را از شكمش دور كرد . پس ديدم كه مويى روييده از ابتداى سينه مبارك آن كودك تا نافش ، و آن موى ، سبز بود نه سياه .
بعد از آن ، حضرت فرمود كه : « اين ، صاحب شما است » . پس آن كنيز را امر فرمود كه او را برداشت ، و من بعد از آن او را نديدم تا آنكه امام حسن عليه السلام وفات فرمود .
77 . باب در بيان نام كسانى كه آن حضرت عليه السلام را ديدهاند
869 / 1 . محمد بن عبداللَّه و محمد بن يحيى هر دو روايت كردهاند ، از عبداللَّه بن جعفر حِميرى كه گفت : من و شيخ ابوعمرو - رحمه اللَّه - در نزد احمد بن اسحاق جمع شديم . پس احمد بن اسحاق به من اشاره كرد كه ابوعمرو را از خَلَف سؤال كنم . من گفتم : اى ابوعمرو ، مىخواهم كه تو را از چيزى سؤال كنم و من شك ندارم در آنچه مىخواهم كه تو را از آن سؤال كنم ؛ زيرا كه اعتقاد و دين من اين است كه زمين ، از حجّت خداى خالى نمىباشد ، مگر آن هنگام كه چهل روز پيش از قيامت باشد كه چون آن زمان بيايد ، حجّت برداشته شود و درِ توبه بسته گردد . و پس چنان نباشد كه ايمان نفسى كه پيش از آن نبوده كه ايمان آورده باشد ، يا كسب كرده باشد نيكويى را ( كه عمل پسنديده است ) و در ايمان خويش كه آن نفس را نفع رساند ( و اين ، اقتباسى است كه عبداللَّه از آيهء سورهء انعام نموده ) « 1 » . عبداللَّه مىگويد كه : پس آن گروه ، بدترين كسانى هستند كه خداى عزّوجلّ ايشان را آفريده و ايشان ، آنانند كه قيامت بر ايشان بر پا مىشود ، و ليكن دوست داشتم كه يقينم زياد شود .
و به درستى كه ابراهيم عليه السلام از پروردگار خويش سؤال كرد كه به او بنمايد كه چگونه مردگان را زنده مىگرداند .
« قالَ أَ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي »
« 2 » ، يعنى : « خدا فرمود كه : آيا ايمان نياورده و تصديق نكرده به اينكه من ، مرده را زنده مىتوانم كرد ؟ ابراهيم گفت :
بلى ، ايمان آوردهام و تصديق نمودهام ، و ليكن اين سؤال و استدعا كه كردم ، از براى آن است كه بيارامد دل من و ساكن گردد » ( چه يقينى كه در عين اليقين است ، از يقينى كه در علم اليقين است ، قوىتر است ) .
و به تحقيق كه احمد بن اسحاق مرا خبر داد از حضرت امام على نقى عليه السلام و گفت كه : او را
هامش
( 1 ) . انعام ، 158 .
( 2 ) . بقره ، 260 .