آن برسد . و چون صبح شد ، پدرم نسخهء پيغام را در ده پارهء كاغذ نوشت و سر آنها را مهر كرد و آنها را به ده كس از سر كردكان و معتبران گروه شيعه تسليم نمود و گفت كه : اگر مرا حادثهء مرگ روى دهد و بميرم ، پيش از آنكه رقعهها را از شما مطالبه نمايم ، اينها را بگشاييد و به آنچه در اينها است ، عمل نماييد .
پس چون امام محمد تقى عليه السلام رحلت نمود ، پدرم ذكر كرد كه از منزل خود بيرون نيامد ، تا آنكه از جماعتى كه قريب به چهارصد كس بودند ، بيعت گرفت از براى امام على نقى عليه السلام كه هم به دست او قطع و جزم به هم رسانيدند ، و سر كردگان فرقهء شيعه ، در نزد محمد بن فَرج جمع شدند ، و در امر امامت گفتوگو مىكردند .
پس محمد بن فَرج ، به پدرم نوشت و در آن نوشته او را اعلام نموده بود كه آن جماعت در نزد او جمع شدهاند ، و آنكه اگر ترس شهرت اين امر نبود ، خود با آن گروه به نزد پدرم مىآمدند و از پدرم خواهش نموده بود كه به نزد او رود . پس پدرم سوار شد و به نزد او رفت ، و آن گروه را در نزد او مجتمع يافت . بعد از آن ، به پدرم گفتند كه : در اين امر چه مىگويى ؟
پدرم به كسانى كه رقعهها در نزد ايشان بود ، گفت كه : رقعهها را حاضر كنيد . چون آنها را حاضر كردند ، به ايشان گفت كه : اينك آن چيزى است كه من به آن مأمور شدهام .
بعضى از ايشان گفتند كه : ما دوست مىداشتيم كه با تو در اين امر شاهدى ديگر باشد .
پدرم به ايشان گفت كه : خداى عزّوجلّ همين خواهش را به شما عطا فرموده . اينك ابوجعفر اشعرى است ( يعنى : احمد بن محمد بن عيسى ) كه براى من شهادت مىدهد به شنيدن اين پيغام ، اگر به آنچه در نزد اوست ، شهادت دهد . پس احمد انكار كرد كه چيزى از اين را شنيده باشد . پدرم او را به سوى مباهله خواند . « 1 » پس چون امر مباهله بر احمد محقّق شد ، و دانست كه مباهله به عمل مىآيد ، گفت : به تحقيق كه اين را شنيدم و اين خبر باعث بزرگوارى و چيز بسيار خوبى است . خواستم كه از براى مردى از عرب باشد و براى مردى از عجم نباشد ( چه خيرانى و پدرش ، از عجم بودند ) . پس آن گروه از جاى خود نرفتند تا آنكه همه به حق قائل شدند .
849 / 3 . و در نسخهء صفوانى است كه : محمد بن جعفر كوفى « 2 » ، از محمد بن عيسى بن
هامش
( 1 ) . و مباهله به ضمّ ميم و فتح ها ، يكديگر را نفرين كردن است . ( مترجم )
( 2 ) . در نسخهء مترجم - رحمه اللَّه - چنين است : در نسخهء صفوانى است كه پدرم از محمد بن . . . .