براى اين كه اصل اسلام حفظ شود و اختلاف بهوجود نيايد ناچار بودم با آنها هماهنگ باشم و در اوج گرفتن ها و پايين آمدن ها با آنها باشم .
« فَصَغا رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِ »
( پس شخصى از اين شش نفر از من اعراض كرد به خاطر كينه اى كه داشت . )
سعد وقاص مسلّم است ، طلحه را هم گفته اند ; در واقع حضرت مى فرمايد : اين دو نفر از من برگشتند به خاطر كينه اى كه در دل داشتند . ( 1 )
« وَمَالَ اْلآخَرُ لِصِهْرِهِ »
( و ديگرى هم از من ميل و اعراض كرد به خاطر خويشاوندى اى كه با عثمان داشت . )
« مصاهره » خويشى سببى را مى گويند . در اينجا مراد حضرت ، عبدالرحمن بن عوف است از باب اين كه شوهر خواهر عثمان بود و به اين اعتبار طرف عثمان را گرفت ، و در واقع رأى او بود كه عثمان را به خلافت رساند .
وقتى عثمان به غارت مال اللّه مشغول گشت و بيت المال را در بين خويشان خود تقسيم كرد و به ظلم و ناعدالتى دست زد ، به عبدالرحمن بن عوف گفتند : اين نتيجه كارى است كه تو كردى ، گفت : تصور نمى كنم اين گونه باشد ، من هم از او كناره گيرى مى كنم ; مى گويند ديگر به خانه عثمان نرفت و در مرض فوتش هم وقتى عثمان به ديدنش آمد رويش را از او گرداند و گفت : چه كنم ديگر كار از من گذشته است . ( 2 )
« مَعَ هَن وَهَن »
( با چيزهاى ديگرى كه نمى خواهم بگويم . )
در عرب به چيزهايى كه ذكرش قبيح است و بايد به اشاره و كنايه باشد « هَنْ » مى گويند . پس مسائل ديگرى هم در كار بوده و علّتهاى ديگرى هم بوده كه حضرت مى فرمايند : نمى خواهم بگويم .
هامش
1 - شرح ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 190 ; و منهاج البراعة ، ج 3 ، ص 74
2 - شرح و پاورقى نهج البلاغه عبده ، ص 30 ; و شرح ابن ابى الحديد ، ج 1 ، ص 196