شعر
اى نسيم سحرى خه ز كجا مىآيى * كه چنين سركش و سلطانوش و روحافزايى
از تو بوى نفسى سخت عجب مىشنوم * مىتوان دانست كز سوى يمن مىآيى
جان همىپرورى آن را كه به دو برگذرى * وه كه چون درخور اين سوختهء شيدايى
رازهاى همه ناز از تو به جان مىشنوم * يا رب اين خود چه سخنهاست بدين زيبايى
از آن ذوق روح اثرى به دل رسد ، دل در خفقان آيد ، ذات الجنب طلبش بگيرد به زبان شوق در ترنم آيد : شعر
از عشق تو در دل اثرى پيدا شد * وز سوز تو در جان شررى پيدا شد
از دولت مهرت كه جهانافروز است * اين تيره شبم را سحرى پيدا شد
لذّتى از شوق دل به نفس مرتاض رسد . نسمات لطف احديّت ، آن لذّت را ببويد فرياد برآورد كه شعر :
اشمّ منك نسيما لست اعرفه * اظنّ لمياء جرّت فيك اردانا
اى نام تو آرام كسى ، وانكس من * ياد خوش تو دام كسى وانكس من
ناگاه برآيد و يقين مىدانم * از دفتر تو نام كسى ، وانكس من
در اين حال هر موئى بر اندام سالك ، سمعى شود و هر ذره از وجود او ، ديدهاى ، تا به كلّى از كلّ بشنود ، و به كلّى وجود ، موجد كل را ببيند . فرياد آغاز نهد كه :
ان تأمّلتكم فكلّى عيون * او تذكّرتكم فكلّى قلوب
قال اللّه تعالى :
« فَبَشِّرْ عِبادِ الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ
« * »
»
خداى بزرگوار ، و جبّار كامكار ، رسول ثقلين را - صلعم - خطاب مىكند كه : بشارت ده بندگان مرا ، آن بندگانى كه چون حكمى از احكام من ، پاى در ممرّ سامعهء ايشان نهد ، ايشان به قدم متابعت ، استقبال فرمان كنند . و منقاد وى شوند . اين جماعت را خبر ده كه اين نسيم هدايت ، از مهبّ عنايت من جسته است . و اين گل عقل را در غنچهء دل شما بشكفانيده .
و ببايد دانست كه : عاقلان ايشاناند كه ، بدين حليت متابعت و زينت مشايعت موصوفاند . و گفتهاند كه : عقل ، صد جزو است ، نود و نه خاص رسول را بود - صلعم - و يك جزء از بهر جملهء مؤمنان ، و آن جزء كه نصيب مؤمنان آمد ، مقسوم است بر بيست و يك سهم ، يك سهم از آن ، نصيب جملهء مؤمنان آمد . و آن كلمهء شهادت است ، و بيست جزء آنست كه ، مردمان بدان زيادتى مىيابند ، بر قدر حقايق ايمان . قال اللّه تعالى :
« يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ »
« * * » حق تعالى مىفرمايد : اى جماعتى كه لباس ايمان و خلعت
هامش
( * ) زمر / 39 : 18 .
( * * ) انفال / 8 : 24 .