دربارهء نامهء پيغمبر
خود مىبينيم . بيائيد پيرو او شويم تا در دنيا و آخرت ايمن باشيم .
درباريان گفتند : ما زير نفوذ عرب درآئيم ؟ در صورتى كه ملك ما بزرگتر است و مردان ما بيشترند و كشور ما بهتر است .
گفت : پس بيائيد به دو جزيه بدهيم و بدينوسيله از جنگ او برهيم ، درباريان بدينكار نيز رضايت ندادند . . . "
چنان كه مىبينيم روايات عربى بر اين نكته اتفاق دارد كه هرقل باسلام متمايل بود و روميان از آنرو از پذيرفتن اسلام سر باز زدند كه آن را دين عرب مىدانستند و عربها را تحقير ميكردند ، هرقل نيز نميتوانست اهل راى و نظر را مطيع خود كند ، گفت دين اسلام را بپذيريد و چون امتناع كردند گفت : با محمد از در صلح درآييم .
ترديد در روايتهاى عربى
ولى روايتهاى عربى را مسلم نميتوان دانست مخصوصا اگر در نظر بگيريم كه در آنهنگام خطر خارجى هرقل را تهديد ميكرد .
زيرا وى اگر چه بر دشمنان خود غالب شده بود و سوريه و مصر را پس گرفته بود و در جنگ با ايران نيز فيروز شده بود و سپاهش در قلمرو ايران پيش رفته بود و مداين را در خطر انداخته بود ( سال 628 م ) ولى بتدريج كار او دگرگون ميشد و سپاه خسرو شاهنشاه ايران بسوى آسياى صغير پيش ميرفت و چيزى نمانده بود كه به بسفور هجوم برند و به قسطنطنيه دستاندازى كنند .
بگفته بعضى روايتها در آنوقت هرقل سخت انديشناك بود و ميخواست باسلام بگرود تا مجبور نشود با دشمن تازهاى دست و گريبان شود زيرا تازه از جنگ با دولت ايران فارغ شده بود و احتمال ميرفت دولت نوين عربى كه در قلب عربستان بنياد گرفته بود