گفتم : من .
گفت : پيش بيا ، مرا روبروى خود نشانيد و ديگران را پشت سر من جا داد . سپس بدانها گفت من از اين ميپرسم اگر دروغ گفت شما او را رد كنيد .
ابو سفيان گويد به خدا اگر دروغ ميگفتم مرا رد نمىكردند اما نمىخواستم دروغ بگويم ميدانستم كوچكترين عيب دروغ اينست كه همراهانم آن را بخاطر مىسپارند و براى ديگران نقل ميكنند از اينرو دروغ نگفتم .
هرقل گفت : به من درباره اينمرد كه ميان شما ظاهر شده و ادعاى پيغمبرى دارد خبر بده .
من بنا كردم كار محمد را كوچك كنم و او را ناچيز سازم گفتم : اى پادشاه ، كار او براى تو چه اهميت دارد ، وى چندان در خور توجه نيست .
اما او بدين سخن توجه نكرد ، گفت : آنچه را مىپرسم جواب بده .
گفتم : هر چه ميخواهى بپرس .
گفت : نسب او چگونه است ؟
گفتم نسب او متوسط است .
گفت : هيچيك از افراد خانوادهاش چنين ادعائى كردهاند كه وى از آنها تقليد كند ؟
گفتم : نه .
گفت : آيا در ميان شما شاهىاى داشت و آن را از دستش گرفتيد و اين ادعا را براى تجديد مقام خود بهانه كرده است ؟
گفتم : نه .
گفت : پيروان وى چه كسانند ؟
گفتم : ضعيفان و بيچارگان و جوانان نورسيده و زنان پيرو او مىشوند اما هيچكس از مردم سالخورده و شرافتمند پيرو او نشده است .
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى ) — صفحة 180
مساهمون: حسن ابراهيم حسن
ص١٨٠