[ يزدگرد و آسيابان ]
يزدگرد كه از برابر نيزك گريخته و تاريده بود ، به جايى در مرو رسيد و فرود آمد . در آن جا به خانهء آسيابانى در آمد و سه روز در آن جا بماند .
سرانجام آسيابان به وى گفت :
- « تيره بخت ، بيرون آى و چيزى بخور . سه روز است كه همچنان گرسنه ماندهاى . » يزدگرد گفت :
- « بىزمزمه [ 1 ] چيزى نمىتوانم خورد . » مردى بود از زمزمهگران [ 2 ] مرو كه در دسترس آسيابان بود . آسيابان پيش او رفت و از او خواست تا بيايد و براى يزدگرد زمزمه كند تا مگر چيزى خورد . پس آن مرد بيامد [ 269 ] و آيين را به جاى آورد . چون به مرو بازگشت ، شنيد كه ماهويه سخن از يزدگرد مىگويد و در جست و جوى او است . پس ، پيش ماهويه رفت و از او و ياراناش ، از چگونگى جامه و زيور يزدگرد پرسيد . چون باز گفتند ، گفت :
- « من او را در خانهء آسيابانى ديدهام . مردى است با موى پيچ پيچ ، با ابروان پيوسته و دندانهاى زيبا كه گوشواره در گوش و دست بند به دست دارد . » ماهويه از سالاران خود يكى را به سوى يزدگرد گسيل داشت و گفت ، يزدگرد را با زهى خفه كند و به مرو رود افكند . سالار و ياراناش چون به آسيابان رسيدند ، او را بزدند تا نهانگاه يزدگرد را به ايشان نشان دهد . آسيابان خويشتن را بداشت و گفت :
- « نمىدانم كه وى به كدام سو رفته است . » آهنگ بازگشت داشتند كه يكىشان گفت :
- « بوى مشك مىشنوم ، خوب است كه بوى را پىگيرم . » در كنار رود همچنان مىگشت كه ناگهان چشمش به گوشهء جامهاى از ديبا افتاد كه در آب به چشم مىخورد . جامه را به سوى خود كشيد . آرى ، كسى جز يزدگرد نبود .
يزدگرد به مرد گفت :
- « مرا مكش و جايم را به كس مگو ، و من انگشتر و دستبند و كمرم را به تو دهم . »
هامش
[ ( 1 ) ] در متن نيز : زمزمة : ستايشى كه زردشتيان آهسته و زير لب خوانند .
[ ( 2 ) ] در متن : زمازمة ( ستايشگران ، يا نيايشگران ) .