از عمران سواده آوردهايم كه گفت : پيش عمر رفتم و چيزهايى را كه مردم بر او خرده مىگرفتهاند با وى باز گفتم . به من گوش سپرده بود . تازيانه را بر ران خويش ستون كرده بود و بن زنخ را بر آن نهاده و گوش مىداد ، تا آنجا كه گفتم :
- « مردم از درشتى رفتار گله كنند . » تازيانه را بلند كرد و دست خود را از بالا تا به پايين تازيانه كشيد و گفت :
- « هان به خدا ، كه من مىخورانم و سير مىكنم ، مىنوشانم و سيراب مىسازم ، پيشنهاد را مىربايم . همسنگام را ادب كنم . آزمند را برانم ، همتاى خويش را پيش اندازم ، بشكوهيده را به خود نزديك كنم ، به مهربانان بپيوندم ، پرخاش بسيار كنم و اندك بزنم ، چوب را بنمايانم و به دست پس رانم . » سپس ، چون اين سخن به گوش معاويه رسيد ، گفت :
- « به خدا كه مردماش را نيكو مىشناخته است . » [ 263 ]
تجارب الأمم ( فارسى ) — صفحة 379
مساهمون: أحمد بن محمد مسكويه الرازي
ص٣٧٩