آن گاه ، از آن جا بيرون شد و به نزد غطفانيان رفت و به آنان گفت :
- « غطفانيان ! ريشه و تيرهء من شماييد . شما را از همه بيشتر مىخواهم . هرگز نپندارم كه گمان بد به من بريد . » گفتند : « راست گفتى . » گفت : « پس ، آن چه گويم از من نشنيده گيريد . » گفتند : « چنين كنيم . » [ 152 ] آن گاه ، به ايشان نيز ، چنان گفت كه با قريش گفته بود و ايشان را نيز از چيزى كه آنان را از آن بيم داده بود ، بترسانيد .
[ پيش آمد نيك ]
از بخت نيك چنين افتاد كه بو سفيان و سران غطفان ، عكرمهء بو جهل را با تنى چند از قريش و غطفان به نزد قريظيان فرستادند و به آنان پيغام دادند :
- « ما در اين جا ماندگار نباشيم . ستوران ما از پاى درآمدهاند . پس آمادهء جنگ باشيد تا با محمد نبرد كنيم و كار را با وى يكسره كنيم . » قريظيان در پاسخ گفتند :
- « امروز ، روز شنبه است - و چنين افتاده بود - روزى است كه در آن دست به كارى نزنيم . با اين همه ، ما در كنار شما نبرد نخواهيم كرد ، مگر مردانى را از خود به گروگان ما دهيد كه مطمئن شويم و آن گاه با محمد بجنگيم . زيرا بيم از آن داريم كه اگر جنگ بر شما سخت و دشخوار گردد به شهر خويش بشتابيد و ما را در شهر خود با محمد واگذاريد . ما را به تنهايى تاب وى نباشد . » پيكها ، چون بازگشتند و پاسخ قريظيان را بياوردند ، قريش و غطفان گفتند :
- « سوگند كه آن چه نعيم به شما گفت ، راست بوده است . » پس ، به قريظيان پيام فرستادند :
- « به خدا سوگند ، كه از مردان خويش هيچ كس را به گروگان ندهيم . اگر جنگ مىخواهيد خود به جنگ بيرون شويد . » چون پيام به قريظيان رسيد با خود گفتند :
- « آن چه نعيم مسعود گفت درست بود . اينان جنگ را تنها از آن روى خواهند كه اگر