روى وى ببست [ 150 ] و گفت :
- « مرا با محمد پيمانى است . هرگز پيمان شكنى نكنم . » حيىّ گفت : « در را بگشاى تا با تو سخن گويم . » كعب گفت : « نمىگشايم . » حيى گفت : « سوگند كه در را بدان بستهاى تا جشيشهات [ 1 ] را با تو نخورم . » سرانجام كعب را به خشم آورد و كعب در را بگشود .
آن گاه حيىّ به كعب گفت :
- « واى بر تو اى كعب ! من قريشيان و رهبران و سرانشان را و نيز غطفانيان و رهبران و سرانشان را بياوردهام . هم اينك در مدينه شتر بخوابانيدهاند و با من پيمان بستهاند كه تا محمد و ياراناش را از بيخ برنيندازند از اين جا نروند . » كعب سرباز زد و حيىّ اخطب به نرمى و نيرنگ چندان با وى سخن گفت تا او را رام و همداستان خويش كرد . از وى پيمان يارى گرفت و كعب پيمان پيامبر را بشكست و آن چه را كه از پيامبر بر گردن داشت زير پا نهاد .
پيامبر چون اين بشنيد دلتنگ شد و ترسيد كه اين خبر بازوان مسلمانان را سست كند . كار دشوار شد و ياران سخت بترسيدند . چه ، دشمن از بالا و پايين روى آورده بود و مؤمنان دستخوش گمانهاى گوناگون شدند . همداستانىشان بشكست و سخنها به يك ديگر گفتند و پيامبر ( ص ) و ياران او در سختى و بيمى كه خداوند باز نموده [ 2 ] بماندند . چه ، دشمنان در برابرشان پشت به يك ديگر دادند و از بالا و پايين نزديك مىشدند . تا آن كه نعيم مسعود عامر انيف ثعلبه كه از غطفانيان بود و تازه اسلام آورده بود ، به نزد پيامبر آمد و گفت :
- « اى پيامبر . من اسلام آوردهام و مردم من از اسلام من هنوز آگاه نشدهاند . پس ، هر چه خواهى بفرما تا همان كنم . » پيامبر ( ص ) گفت :
- « تو يك تن پيش نباشى . كارى كه از تو بر مىآيد اين است كه تا توانى بكوشى كه
هامش
[ ( 1 ) ] جشيشه : خوراكى است كه از آرد و گوشت و خرما بپزند .
[ ( 2 ) ] س 33 احزاب : 8 - . . .