است يعنى اگر كسى بگويد يقين ندارم محمّد بن عبد اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پيغمبر است اما گمان ميكنم پيغمبر باشد يا بتقليد اسلاف و نياكان تصديق كند وى را كافى است اما البته خواجه چنين اعتقاد نداشته و ايمان به ظن و گمان بر خلاف ضرورت دين اسلام است و اگر كسى ميگفت گمان دارم پيغمبر اسلام راست ميگويد هيچگاه او را مسلمان نميشمردند و تقليد نيز بر خلاف نص قرآن است كه خداوند در مذمت قومى فرمود :
إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى أُمَّةٍ وَ إِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ
و حق آن است كه اصل اعتقاد كه هر كس بدان يقين نداشته باشد مسلمان نيست بىاندازه واضح است و همه كس آن را درمىيابد و دليل آن را مىفهمد و تكليف بچنين اعتقاد و دليل آن تكليف ما لا يطاق نيست حتى پيرزن كه چرخ ميريسيد دانست اگر او نگرداند چرخ نميگردد و شبان صحرا گرد و كشاورز روستائى درس نخوانده ميداند هيچ معلول بىعلت يافت نميشود و اگر بيل خود را كه خانه گذاشته در صحرا بيند ميداند كسى آن را بيرون آورده و نيز رسالت رسول را نيكو ميفهمد و از معجزات يقين به نبوت پيدا مىكند و شرط نيست آنكه يك چيز ميداند همه چيز بداند آنكه بتجربه ميداند افيون كشنده است لازم نيست به همه علم طب احاطه داشته باشد و آنكه خداى عالم و پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله او را بدليل مىشناسند لازم نيست دفع شبهه ابن كمونه را بتواند كرد .
البته ظن و گمان در اعتقاد به خدا و رسول صلّى اللّه عليه و آله كافى نيست و معرفت بتقليد كفايت نميكند ، آن محدثى كه از اصطلاح فلاسفه متنفر است و براى پرهيز از نام دور و تسلسل و امثال آن گويد دليل آوردن براى توحيد لازم نيست و ظن و تقليد كفايت مىكند تا مردم را از فلسفه بگريزاند و از براهين و استدلال منطقى بازدارد گرچه بلفظ ميگويد ظن كافى است اما اگر خويشتن را بيازمايد و فرض كند يهودى نزد او آمد و گفت من گمان دارم پيغمبر شما راست ميگويد پس مرا مسلمان شناس و نوشته به من ده كه مسلمانم تا مردم با من معامله اسلامى كند هرگز اين محدث تصديق او نخواهد كرد بلكه اگر كسى بگويد من يقين بمعراج جسمانى و معاد جسمانى ندارم اما گمان دارم درست باشد همان محدث او را طرد خواهد كرد و كافر خواهد خواند با آنكه اصل توحيد خدا و رسالت رسول كه