است يا واجب غيرى و آنكه علتش موجود نيست ممتنع غيرى پس شايد چيزى ممكن باشد آنگاه منقلب بواجب يا ممتنع شود يا واجب بوده است بعلتى و ممتنع شود به علتى ديگر .
واجب ذاتى با ممكن ذاتى و ممتنع ذاتى منفصله حقيقيهاند زيرا كه نميشود چيزى هم واجب ذاتى و هم ممكن ذاتى و هم ممتنع ذاتى باشد و نيز نمىشود هيچ يك از اين سه نباشد « 1 » .
واجب غيرى و ممتنع غيرى مانعة الجمع است نه مانعة الخلو زيرا كه نميشود هم واجب غيرى باشد و هم ممتنع غيرى اما شايد هيچ يك از اين دو نباشد مثلا واجب ذاتى باشد يا ممتنع ذاتى و ممكن است چيزى فعلا واجب غيرى باشد براى وجود علت و پس از آن ممتنع غيرى شود بواسطه عدم علت پس انقلاب آنها ممكن است .
هرگاه واجب غيرى و ممتنع غيرى و ممكن ذاتى را در ممكنات اعتبار كنيم مانعة الخلو است زيرا كه هيچ ممكن از يكى از اين سه خالى نيست اما اجتماع هر سه
هامش
( 1 ) قضيه منفصله حقيقيه آن است كه متكلم گويد دو مفهوم يا بيشتر نه با هم جمع ميشوند نه با هم مرتفع و منتفى ميگردند مثلا عدد يا زوج است يا فرد . هم زوج باشد هم فرد ممكن نيست و نه زوج و نه فرد هم ممكن نيست . مانعة الجمع آنست كه جمع آنها ممكن نيست اما ارتفاع آنها شايد ممكن باشد : مانند آنكه گويد يا علم آموختن يا بازى و لهو . يا طلب دنيا يا طلب آخرت يعنى جمع آنها نتوان كرد اما نه طلب دنيا كند و نه آخرت ممكن است .
مانعة الخلو آن كه گويد از اين دو خالى نيست و ناچار يكى از آنها هست و شايد همه با هم جمع شوند مثلا مال حلال يا از زراعت است يا صنعت يا تجارت يعنى از اين سه خالى نيست و شايد كسى هر سه را جمع دارد يا طبيب گويد علت مرض سرما است يا امتلا و شايد هر دو باشد و در كتب منطقى مثال مىآورند زيد يا در درياست يا غرق نمىشود .