شيشه آميخته و رنگى كه مشاهده ميكنيم از آن ذرات است و شفافيت از ذرات ديگر .
و شارح علامه فرمود ابو على روشنائى را شرط وجود رنگ دانسته و سخن مصنف اشاره بردّ او است و بهتر آن بود كه بفرمايد ابو على وجود رنگ را در اجسام بالقوه ميداند كه بواسطه روشنائى بالفعل مىشود .
و هما متغايران حسّا .
روشنى و رنگ غير يكديگرند بر خلاف گروهى كه گفتند هر دو يك چيزند ظهور مطلق سفيدى است و خفاى مطلق سياهى و ما بين آنها آميخته از هر دو .
قابلان للشّدّة و الضّعف المتباينان نوعا .
روشنائى و رنگ هر دو قابل شدت و ضعفند و هر يك از شديد و ضعيف نوعى جداگانه .
و لو كان الثّاني جسما لحصل ضدّ المحسوس .
نور جسم نيست و اگر جسم باشد لازم آيد بامرى بر خلاف حس ملتزم شويم . و شارح علامه رحمه اللّه چند احتمال در اين امر بر خلاف حس داده است و گويد عبارت را بر همه آنها حمل توان كرد .
يكى آنكه چون گروهى نور را جسم پنداشتند به اين علت كه حركت مىكند مثلا چراغ را كه از خانه به خانه ديگر ببرى نور او هم همراه او ميرود و حركت از خواص جسم است پس نور جسم است و شارح فرمود حس دلالت دارد كه نور احتياج به محل دارد و هرگز خود به خود قائم نيست و اگر جسم باشد بايد به خود قائم باشد و اين بر خلاف حسّ است .
دويم آنكه چون روشنائى بر جسمى بتابد آن را آشكار مىكند تا ديده مىشود و هر چه بر روشنى افزوده شود بهتر ديده مىشود و اگر نور جسم بود بايد بزيادتى آن جسم مرئى پوشيدهتر شود و حس بر خلاف آن است .
كشف المراد شرح تجريد الإعتقاد ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: العلامة الحلي
ص٣٠٤