آنگاه يكى از آنان را فراخواند و نقاب از صورتش برداشت و در او به دقت نگريست و فرمود : آيا گمان مىكنيد من نمىدانم شما با پدر اين جوان چه كرديد ؟ اگر ندانم در اين صورت بايد نادان باشم !
بعد به او رو كرد و از وى دربارهء پدر آن جوان پرسيد . آن مرد گفت : اى امير المؤمنين ! مرد .
پس از او پرسيد : بيمارى او چه بود ؟ چند روز بيمارى او طول كشيد ؟ كجا بيمار شد ؟
دلايل بيمارى او چه بود ؟ در چه زمانى به حالت احتضار افتاد و چه كسى چشمانش را بست ؟ چه كسى او را غسل داد ؟ در چه كفن شد ؟ چه كسانى جنازهء او را به دوش كشيدند ؟
چه كسى بر او نماز گزارد ؟ چه كسى او را دفن كرد ؟
چون از سؤال فارغ شد ، با صداى بلند فرمود : حبس ! حبس !
آنگاه تكبير گفت و كسانى كه با حضرتش بودند تكبير گفتند . از اين رو ، آن جماعت به او بدگمان شدند و به خود شكى راه ندادند كه رفيقشان اقرار كرده است .
آنگاه حضرت يكى ديگر از آنان را فراخواند و هر آن چه به اوّلى فرموده بود به او نيز فرمود . آن مرد عرض كرد : اى امير المؤمنين ! من يكى از آنان بودم و راضى به قتل او نبودم .
بدين گونه اقرار به قتل كرد . آنگاه حضرت يك يك آنان را فراخواند و همهء آنان به جز اوّلى اقرار كردند و به تمام مالى كه ربوده بودند معترف شدند و اموال را بازگرداندند و آنان را به قصاص ، كه مستحقّ آن بودند ، محكوم كرد . سپس شريح گفت : اى امير المؤمنين ! حكم داوود چگونه بود كه به شيوهء او در اينجا حكم كرديد ؟ . . .
مرحوم مجلسى - رحمه اللّه - در مورد اين حديث فرمود : بنا بر مشهور ضعيف است . « 1 »
4 . إنّ عليّا حبس متّهما بالقتل ، حتى نظر في أمر المتّهمين معه بالقتل ؛ « 2 »
على - عليه السلام - متهم به قتلى را زندانى كرد تا كار كسانى را كه با او در قتل متهم بودند ، بررسى كند .
5 . عن أبي جعفر : إنّ عليّا عليه السّلام قال : إنّما الحبس حتى يتبيّن للإمام ، فما حبس بعد ذلك ، فهو جور ؛ « 3 »
از ابو جعفر روايت شده است كه على - عليه السلام - فرمود : حبس تنها در موردى است
هامش
( 1 ) . مرآة العقول ، ج 24 ، ص 204 .
( 2 ) . عجائب الاحكام ، ص 62 .
( 3 ) . سنن الكبرى ، ج 6 ، ص 53 .