و القطن و الكتان اثوابهم
لم يجنب الصوف لهم جانب [ 1 ]
فاصبحوا حشا لدود الثرى
و الدهر لا يبقى له صاحب
اضحوا و ما يرجو لهم راغب
خيرا و لا يرهبهم راهب
كانما جنتهم لعنة
سار الى ( بين انها ) راكب [ 2 ]
همانا بنى منذر سالى كه منقرض شدند ، آنجا كه راهب كليسا را برافراشت ، از بنا گوشهاى آنان بوى مشك مىوزيد و بوى عنبرى كه آميزنده آن را درآميزد ، و پنبه و كتان جامه هاى آنان بود ، بىآنكه پهلوى آنها بجامه پشم رسد ، پس خوراك كرمهاى خاك شدند و روزگار را همراهى نمىماند ، چنان شدند كه نه اميدوارى بخيرشان اميدوار است و نه بيمناكى از آنان بيم دارد .
پس چهره يحيى تغيير كرد و گفت : به خدا پناه مىبرم و از شر تو اى كشيش .
آنگاه كشيش از نظرش ناپديد شد و يحيى در جستجوى وى برآمد و بر او دست نيافت .
يحيى و فرزندانش چند سال در زندان ماندند و يحيى نامه اى به رشيد نوشت تا او را بر سر مهر آورد و حرمت و ( حق ) تربيت خود را در آن يادآورى كرد ، پس رشيد در پشت نامه اش نوشت : مثل تو اى يحيى همان است كه خداى عز و جل گفته است :
* ( و ضرب الله مثلا قرية كانت آمنة مطمئنة ياتيها رزقها رغدا من كل مكان فكفرت بانعم الله فاذاقها الله لباس الجوع و الخوف بما كانوا يصنعون ) * [ 3 ] .
» و خدا مثلى زده است : دهى كه امن و آرام بود و روزى آن از هر جايى فراوان
هامش
[ 1 ] معجم البلدان : و القز و الكتان . . . لم يجب الصوف لهم جائب
[ 2 ] اين شعر كه خالى از تصحيف نيست در معجم البلدان ، چاپ اروپا ص 709 ج 2 ماده « دير هند الكبرى »چنين است : كانهم كانوا بها لعبة
سار الى اين بها الراكبو ظاهرا ترجمه اش در اين حدود است : « گويا آنان در آن خوشى و نعمت ، بازيچه اى بودند ( كه دانسته نشد ) چابك سوار ( روزگار ) به كجا بردشان » .
[ 3 ] س نحل 61 ، ى 112 .