سليمان بن هشام بن عبد الملك از ابو العباس امان خواسته بود و همراه دو پسرش بر وى در آمد و ابو العباس او را گرامى داشت و با وى نيكى كرد و خود و پسرانش را بر مخده ها و صندليها نشانيد . [ ابو ] العباس اول شبها مىنشست و خواص و اهل بيت خود را به او مىداد ، پس شبى كه بستگان و خواص خود را بار داده بود ، ابو الجهم بر ايشان در آمد و به او گفت : اعرابى شتر سوارى ، شتابان رسيد و شتر خود را بر در ( كاخ ) خواباند و عقال كرد ، سپس نزد من آمد و گفت : براى من از امير المؤمنين بار خواه . گفتم : برو و جامه هاى سفرت را درآور و نزد من بازگرد كه به همين زودى براى تو بار خواهم خواست . گفت : من سوگند ياد كردهام كه جامه اى از تن خود ننهم و نقابى برنگيرم تا به روى وى بنگرم .
گفت : آيا به تو گفت من كه هستم ؟ گفت : آرى ، مىگويد كه سديف غلام تو است .
گفت : سديف ! بارش ده . پس اعرابيى كه گويى چوبدستى سر برگشته اى بود ، در آمد و ايستاد و به اميرى مؤمنان بر وى سلام داد ، سپس پيش رفت و زمين را بوسه داد و آنگاه پس رفت و به جاى اولش ايستاد و آغاز سخن كرد و گفت :
اصبح الملك ثابت الأساس
بالبهاليل من بنى العباس
يا امير المطهرين من الرجس
و يا رأس منتهى كل راس
انت مهدى هاشم و سواها [ 1 ]
كم اناس رجوك بعد أياس
لا تقيلن عبد شمس عثارا
و اقطعن كل رقلة و غراس
افنها ايها الخليفة و احسم
عنك بالسيف شافة الأرجاس
انزلوها بحيث انزلها الله
بدار الهوان و الأتعاس
و لقد ساءنى و ساء قبيلى [ 2 ]
قربهم من نمارق و كراسى
خوفهم اظهر التودد منهم
و بهم منكم كحز المواسى
هامش
[ 1 ] ب ، و هداها . ن ، و فتاها .
[ 2 ] ل ، ب ، از كامل و فخرى ، سوائى .