بنام خداى بخشاينده مهربان ، از محمد بن على و كسانى كه از آل پيامبر خدا نزد وىاند ، به مختار بن ابى عبيد و كسانى كه از مسلمانان همراه اويند ، اما بعد همانا [ 1 ] پسر زبير ما را گرفته و در حجره زمزم زندانى كرده و بخدايى كه جز او خدايى نيست قسم خورده است كه بايد با او بيعت كنيم يا هم آن را بر سر ما آتش زند ، پس بفرياد ما رس .
مختار بن ابى عبيد ، ابو عبد الله جدلى را با چهار هزار سوار بكمك ايشان فرستاد و او به مكه آمد و حجره را شكست و به محمد بن على گفت : مرا با ابن زبير بگذار . گفت كسى كه رحمش را قطع كرده ، آنچه را نسبت به من روا داشته من نسبت به او روا نمىدارم .
محمد بن على بن ابى طالب خبر يافت كه پسر زبير در خطبه خويش على را بد گفته است ، پس به مسجد الحرام در آمد و جهازى نهاد و سپس روى آن ايستاد و خدا را حمد و ثنا گفت و بر محمد درود فرستاد ، آنگاه گفت : روها زشت باد اى گروه قريش ، آيا پيش روى شما اين ( سخنان ) گفته مىشود و شما مىشنويد و از على بدگويى مىشود و بخشم نمىآييد ؟ هان كه على تيرى خطا ناپذير بود از تيرهاى خدا بر دشمنانش ، روهاى ايشان را مىزد و خوراكهاشان را از حلق آنان برمىآورد ، و راه نفس بر ايشان مىگرفت ، هان كه ما هم بر راه و روشى از حال او هستيم و ما را در آنچه مقدر است چاره اى نيست و زود است آنان كه ستم كردهاند بدانند به كجا بازمىگردند [ 2 ] .
پس گفتارش به ابن زبير رسيد و گفت : پسران فاطمه ها را معذور داشتم [ 3 ] ، پسر كنيز بنى حنيفه را چه مىشود ؟
چون گفتارش به محمد رسيد ، گفت : اى گروه قريش ، مرا از پسران فاطمه ها
هامش
[ 1 ] ل ، ب ، عبد الله پسر زبير .
[ 2 ] س 26 ى 227 .
[ 3 ] ل ، ب ، اين معذرت پسران فاطمه ها است .